صفحه‌ی ۳۴۸ - ارزیدن

الف

 سلام.

   مدت‌ها ترسیدم. ترس حباب امن زنده‌گی‌م بود. شبیه این گیاه‌های حباب‌دار شده بودم در جنگل. همه‌ش حسودی کرده‌ام و همین‌طور ترسیدم. چرا که حباب‌م اگر نباشد باد و بوران هست. غافل از این که تا حباب باشد رشدی صورت نمی‌گیرد.

  تمام عمر ترسیدم و با این ترسیدن بود که به هیچ کجا نرسیدم. هیچ دست‌آوردی نداشتم و هیچ رشدی نکردم. تمام چیزهایی که برای‌م پیش آمد فقط و فقط اتفاقی بود.

  چند ماه پیش برای اولین بار در عمرم چیزی را دست‌آورد خودم دانستم. چیزی که تمام تلاش‌م را در نگه‌داری‌ش کردم، اما تمام تلاش من برای نگه داشتن چنین گران‌بها دری نه تنها کافی نبود، بلکه کم هم بود. تنها دست‌آورد خودم را با تلخ‌ترین جمله از دست دادم. توصیفی کوتاه از تمام دوران با من بودن‌ش. نمی‌ارزید.

   تمام عمر از از دست دادن ترسیدم، از شکست خوردن ترسیدم. اما هیچ‌وقت نفهمیدم برای یاد گرفتن باید تمام شکست خورد.

برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۰ ]

صفحه‌ی 347 - با کلمات "میما" و "بازی" یک جمله بسازید!

الف

 سلام

چیزی در من هست که احتمالن همه‌ی میهمانی‌های دوستانه رو به خسته‌گی می‌کشونه و اون میل زیادِ من برای بازی کردن و بازی کردن و بازی کردنه.

در این مطلب از وب‌لاگ زیبا و جذّاب و خواندنیِ کمد می‌خواهیم از دلیل علاقه‌ی غیر معقول میماجیل به بازی پرده‌برداری کنیم، که اصلن به هیچ دردِ شما نمی‌خوره. پس بخونید و بگذارید که زمان بگذره.

اگه از خواننده‌های قدیمیِ میماجیل باشین باید بدونین که میما، کودکیِ بسیار جذّاب و دل‌خوش‌کنکی نداشته. بحث سر ناسپاسی و قدرنشناسی نیست، اوقات خوب بوده ولی شاید به قدری که بتونه میما رو راضی کنی و یا سیر کنه نبوده. میما هر پنج‌سال یه بار خونه‌ش جا به جا می‌شه و برای همین خیلی کم پیش اومده که دوستی عمیقی رو بتونه شکل بده و ازش لذت ببره، چه برسه به این که تو گنگ‌های بچه‌های مختلف باشه و باهاشون بازی‌های گروهی کرده باشه. اینه تا یه جمعی رو مناسب می‌بینه هی می‌گه بازی، بازی، بازی.

از طرفِ دیگه‌ای میما آدمی نیست که بتونه توی جمع حرف بزنه. میما برای مکالمات نهایت سه‌-چهار نفره ساخته شده و جمعیّت که بیش‌تر از این بشه، کنترل از دست و دهنِ میما خارج می‌شه و دیگه نمی‌تونه توی جمع باشه و باهاشون هم‌کلام بشه، حالا چه حرفی داشته باشه، چه نداشته باشه. حالا تو فکر کن تویِ این جمع دو نفرم باشه میماجیل نمی‌شناسدشون، خب خیلی طبیعیه که اوضاع خیلی برای میما به تنگ می‌آد و پناه می‌بره به چی؟ خوب گفتی! بازی. چون تویِ بازی همه‌ی آدم‌ها تو موقعیّت‌های برابر با هم‌دیگه قرار می‌گیرن و کسی سن‌ش بیش‌تر یا کم‌تر از تو نیست، همه با هم برابرن، بعضیام همیشه برابرترن:)

امّا همیشه آدم برای کاراش یه دلیل نداره که، می‌دونم، می‌خوای بگی من تا الآن دوتا دلیل گفتم، خب آدم همیشه برای کاراش دوتا دلیل هم نداره، ممکنه بیش‌ترم باشه! و اون حسِ نادون بودنِ میما نسبت به دیگرانه. این که حس می‌کنه خب من اگه بخوام با این آدم درمورد کتاب حرف بزنم، مگه چندتا کتاب خوندم؟ مگه چه‌قدر چیز ازش فهمیدم اصن؟ یا فیلم و انیمیشن و دنیای بچّه‌ها و نقاشی و عکاسی و موزیک و هرچی دیگه؟ (در این‌جا میما به صورت زیرپوستی به علایق خودش نیز اشاره‌ای می‌کند!) پس باز هم سعی می‌کنه فرار کنه از این که کم‌تر می‌دونه به بازی. آها، این‌جا هم می‌تونی مچ‌مو بگیری که مردک الدنگ، تو که وقتی جمعیّت خودیه، زیاد چونه‌ت گرم می‌شه و از هرچیز و ناچیزی می‌گی. خب این‌جا برمی‌گردیم به دلیل دوّم. هرچی تعداد آدما و ناشناس بودن‌شون زیادتر باشه، از اون‌طرف هم میزان حس نادونی آدم بیش‌تر می‌شه و این می‌شه که اون می‌شه که بیایید بازی کنیم.

به سراغ میما اگر می‌آیید با بازی، هر مدلی‌ش. فقط جرئت و حقیقت رو ازش بکشید بیرون. چرا که میما نمونه‌ی بارزِ مستی و راستیه و با بازی هم به راحتی مست می‌شه. و برای بازی با شما شلوارش هم می‌کشه پایین. از روی عطاران هم اسکی می‌ره! پس جرئت یا حقیقت و امثالهم که بازی‌های خبیثانه‌ای هستند رو از فهرست خودتون حذف کرده و به سراغ میما  بیایید، با بازی!


برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۰ ]

صفحه‌ی 346 - برای چه کسی مهم است، عنوان چه باشد؟!

الف

 سلام.

  خواستم غذا بپزم دیدم مغزم پُرست از حرف‌هایِ زیادی که اگر یک‌جایی خالی‌شان نکنم، دیوانه‌تر از این که هستم می‌شوم. از نِک و ناله کردن گریزان‌م، امّا به خودم و کارهای‌ِ اخیرم که نگاه می‌کنم می‌بینم که فقط ناله کرده‌ام. چیز دیگری از خودم برجای نگذاشته‌ام که بگویم آره آقا، یا خانم، ما این را هم کرده‌ایم. نمی‌دانم واقعن این‌طور بوده باشد اوضاع خیلی خیط است.

  امّا خب آدمِ افسرده‌حال مگر نه این است؟! وقتی کسی را برای دردِدل کردن نمی‌یابی یا می‌ریزی‌ش تویِ خودت یا می‌روی جار می‌زنی. و من دیگر پر شده‌ام، لبریز‌م. پس جار می‌زنم، جار زده‌ام. خیلی خسته و درمانده‌ام.

  به نسبتِ گذشته حس می‌کنم جایِ این که قوی‌تر شده باشم با دردهای کوچک‌تری ناله‌ام به هوا می‌رود، شاید هم ریزبین‌تر شده‌ام به خودم. نمی‌دانم.

  اوضاع‌م را بخواهی... خوب نیستم، از حق نگذریم دست و پا می‌زنم که پس نیوفتم، امّا پیش هم نمی‌روم. فقط در حال تعادل حفظ کردن‌م. این خودش خوب‌ست نه؟ قبلن که این‌طور نبود. قبلن که با مهدی زنده‌گی نمی‌کردم همه‌اش پس می‌افتادم. این از جلوه‌های خوبِ زنده‌گی کردنِ با مهدی‌ست، امّا بدیِ ماجرا، جایِ دیگری‌ست که گفتن‌ش چه سود؟ دستِ من نیست اصلن.

  غذا می‌پزم، کلاس‌های‌م یکی نه، دوتا آره شرکت می‌کنم و هستم. کار نمایش‌م پیش نمی‌رود. سه‌تار نمی‌زنم، کسی را برای حرف زدن ندارم و کتاب نمی‌خوانم خلاصه‌اش کنم به خودم چیزی نمی‌افزایم. هستم و هستم.

  هر هفته سر جلسات‌م با گربه ابلقه می‌روم و گاهی ناراحت و گاهی خشم‌گین و گاهی بی‌تفاوت بیرون تمام‌ش می‌کنم. همین. زنده‌گی‌م در همین چند خطِّ مسخره خلاصه می‌شود.

  نمی‌دانم سرِ چه چیزی کمدِ عزیزِ عزیزم ویرانه شده و فونت و در پیکرش خراب، برای کسی مهم نیست، ویرانه‌ای کوچک‌ست. کسی هم که نمی‌آید، بگذار همین‌طور بماند. شاید از سرِ ناعهدیِ من این‌طور شده اصلن. که خودش باید بداند که من تلاش‌م را کردم، نخواست، پس زد و جواب نداد:)

  دل‌م می‌خواهد نیازمندی بزنم، یک نفر که بی‌هیچ مواجب من را بکشد. و بعد منتظر بشوم و از بین افراد داوطلب شخص مورد نظرِ خودم را پیدا کنم و تمام.


برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۲ ]

صفحه‌ی 345 - پلاسیده

الف

 سلام

  بگذار از این‌جا برای‌ت بگویم که من خشک شدم‌ام. برگ‌ها و ساقه‌های‌م نیمه پلاسیده، خم‌شده‌اند رویِ زمین. دیگر نه حس و حالی مانده مرا، نه چیز دیگری. من چشم به آب دادنِ دیگران ندارم، چرا که این گیاه باید از خودش تغذیه کند و از اشکِ خودش رشد کند و ببالد. نمی‌بالد. به درک که نمی‌بالد، برای کسی مهم نیست، برای خودش هم نیست. بگذار نبالد اصلن.

  یا بگذار برای‌ت این‌طور بگویم که من خشک شده‌ام. اشک‌های‌م دیگر در نمی‌آید. تمامِ سهمیه‌اش را لابد از یازده-دوازده‌ساله‌گی تا به الآن مصرف کرده که چیزی نمانده. دل‌م لک زده برایِ گریه کردن و مداوم و اشک ریختن. نمی‌خواهم حتا کسی بیاید و اشک‌های‌م را پاک کند. پیش می‌آید گَه‌گُداری، ابری از طرفی بی‌جهت برسد و من باز گریه‌ام بگیرد. دلیل‌ش در نظرِ دیگران شاید دعوایِ ساده‌یِ سرِ میزِ صبحانه باشد یا افتادن قابلمه قبل از رسیدن به سفره‌یِ ناهار، امّا برایِ من، مهم اشک‌ست، نه دلیل‌ش. این‌قدر کدروت و کثیفی در دل‌م هست که هرکدام را که پاک کند برای‌م کافی‌ست. حالا از زیاد حرف زدنِ خودم باشد یا بد بودنِ خانواده‌گی‌مان یا این کثافتِ‌ پیرامون‌مان مهم نیست. لکّه‌ای پاک شود کافی‌ست. به هرقدری.

  یا بگذار این‌طور برای‌ت بگویم که از آن روز که سرم پر شده از این‌ها و می‌خواهم بنویسم‌شان و تا به حالا ننوشته یا نوشته‌ام و راضی نبوده‌ام، به این فکر کرده‌ام که چرا؟! چرا وقتی اسب‌ها در صحرا می‌دوند، و تو ساعت‌ها و ساعت‌ها می‌نشینی به تماشا کردن‌شان اشک‌های‌ت جاری می‌شود؟! نمی‌دانم. نمی‌دانم که تو دلیلی برای‌ش داری یا نه حتا. اصلن این دلیل‌ها که مهم نیست.

  شاید هم بتوان این‌طور گفت که آن روز که اسب‌ها آمدند، و ساعت‌ها طول کشید رفتن‌شان و هنوز که هنوز است نرفته‌اند و در آن کارت پستال می‌دوند... آن روز که اشک‌ها آمدند... من بی‌اندازه خوش‌حال شدم. بی‌اندازه‌ای که می‌گویم، واقعن بی‌اندازه است. به حافظه‌یِ من اعتباری نیست، ولی باز هم همین کفایت می‌کند که من روزی را به یاد نمی‌آورم، حداقل در این سال‌هایِ متأخرِ عمر‌م که این‌قدر خوش‌حال بوده باشم.

  البته بی‌اندازه خوش‌حال بودم و چنان غرق، که نمی‌فهمیدم. به مثلِ اکثرِ وقت‌ها، که بعدتر یادآوری می‌کنی و می‌کنند و بی‌فایده‌ست. این‌جا بود که با ابراز "به‌ترین هدیه‌ی تمام عمرم"، و گفت‌وگوهایی که بعدش داشتم به این عظمت خوش‌حالی که احتمالن هیچ‌وقت نداشته‌ام، پِی بردم.

  امّا دیدی چه شد؟ مثلِ تمام خانواده‌ام. مثلِ تمام اجداد و نیاکان‌م سکوت‌پیشه کردم. حتا خواستم کتمان کنم خوش‌حالی را. ولی مگر اسب‌ها می‌گذارند؟

BojackHorseman-S3-E12
برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۰ ]

صفحه‌ی 344 - حالا کسی می‌دونه آویسی ینی چی؟

الف

 سلام

  از معدود دفعاتیه که، بدونِ این که چیزِ خاصی تویِ سرم باشه دارم می‌نویسم و برای همینه نمی‌دونم که دقیقن قراره از کجا و چی بنویسم.

  اوضاع عجیبیه. عجیب و تکراری. نمی‌دونم حس می‌کنم که این بحران‌های روحی رو قبلن داشتم و حالا که از نظر روحی آروم‌تر گرفتم، از لحاظ بیرونی دچار بحران‌هایی شدیم که آروم‌م نمی‌ذاره. کثافت‌های بیرون نمی‌ذاره که آدم صداش دربیاد حتا. خسته‌ و نگران‌م از این وضعیّت‌ها و واقعن نمی‌دونم که باید چه کار بکنم و اصلن چه کاری از دست من برمی‌آد.

  درموردِ خودم چی؟ می‌دونم که چه کار باید بکنم و چه کاری از دست‌م برمی‌آد؟ تویِ آخرین جلسه با گربه ابلقه پرسید برنامه‌ت چیه؟ و من نمی‌دونستم. هیچی نمی‌دونستم. حتا الآن هم نمی‌دونم. چه برنامه‌ای باید داشته باشم؟ چه حسی نسبت به دنیا باید داشته باشم. این دنیایی که روز به روز داره بیش‌تر کثافت بودنِ خودش رو به رخ می‌کشه؟ حقیقتن خسته‌م. از چی نمی‌دونم. غروب نشده دل‌تنگ می‌شم و نمی‌دونم که برای چی. من هیچی نمی‌دونم. از این شرِّ باید به چی پناه ببرم؟ به چی می‌شه پناه برد؟

  برای آینده‌ی خودم ایده‌ای ندارم و این مسخره‌ست. باید زودتر این ماجرا رو حل کنم. زودتر منظورم ام‌روز و فردا نیست، چون این مسئله، مسئله‌یِ امروز و دی‌روز نیست. خیلی وقته که هست و وقت‌شه که دیگه نباشه.

  حینِ علّافی تو کُمُد اضافه و فضای تلگرام، یه دوستِ وب‌لاگ‌نویس پیدا کردم، که گفت‌وگومون منجر به یادآوریِ فرسته‌های سالِ قبل‌م شد. همونایی که توش احتمالن پر از فحش و بد و بی‌راه به زمین و زمانه. یادم یه رسمی داشت و تهِ نوشته‌ها یه نیازمندی می‌زدم. پی‌ش رو نگرفتم -چون من توانایی خوندن گذشته‌ی خودم رو کم دارم- ولی فهمیدم که به تعدادی‌شون رسیدم و این برام عجیب و خوش‌حال کننده بود. از اون طرف البته ناراحت هم شدم. ناراحت شدم چون پارسال با اون حال وخیم‌م از خودم و دنیا خواسته و توقّعی داشتم، که الآن تویِ این به‌بودی ندارم. مسخره‌ست.

  دارم فکر می‌کنم که خواسته‌های کنونیِ من، که شاید تا سالِ بعد دیگه خواسته نباشن چی‌ن. یکی‌شونو می‌دونم. اینو روز تولّدم به خودم قول دادم. که کار کنم و وضع مادّی و روانی‌م به قدری خوب باشه که یه گربه رو به سرپرستی بگیرم. اگه اسم نداشت، اسم‌ش رو هم می‌ذارم آویسی!

  شما چه ایده‌هایی دارید؟ بگیم برام.

 

 پ.ن: کُمُد اضافه، از اسم‌ش پیداست، در اضافه‌ی کُمُد، در تلگرام ساخته شده، برای دست‌رسی راحت‌تر. خواستید بیایید: @KOMODEZAFE


برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۱ ]

صفحه‌ی 343 - تجربه دِ!

الف

 سلام

  الآن وقتِ خوبیه برای نوشتن. از باری سبک شدم. بار سنگینی نبود. خودم سنگین‌ش کردم و هرچه بیش‌تر به سنگینی‌ش فکر کردم سنگین‌تر شد.

  هفته‌ای که گذشت، هفته‌ی عجیبی بود. از این جهت عجیب که شاید تونستم بیش‌تر تو خودم غرق‌شم و شاید برای اوّلین بار یا شاید هم بعد مدّت‌ها در مورد خودم فکر کنم. هفته‌ای که توی آینه نگاه کردم و سعی کردم خودم رو دوست داشته باشم و هفته‌ای که از خودم تویِ آینه‌ها فرار کردم، چون نخواستم خودِ بازنده‌م رو ببینم. چیزهایی متضاد شاید. ولی خب پیش آمدند.

  فیلم دیدم، فیلم‌های ایرانی و به این فکر کردم که اگر فیلم‌ها را خارج از هیاهو و سر و صدای اوّلیه‌شان نگاه کنی، احتمالن درک به‌تری خواهی داشت تا بخواهی داغ داغ ببینی و به نقد بپردازی. من چیزی از نقد سرم نمی‌شه البته ولی خب در حدِّ خودم که می‌تونم بفهمم و این خوبه.

  خیلی وقته که دل‌م می‌خواد بنویسم، امّا از نوشتن هم فرار می‌کنم. یادِ یه جمله از یونگ افتادم که اخیرن خوندم‌ش نقل به جایی که خوندم می‌گه: اگه از انجام کاری ترس داری به احتمال زیاد این همون وظیفه‌ایه که باید انجامش بدی. پس چرا ازش فرار می‌کنیم؟!

  یه اتّفاقِ جذّاب و جالب که از جلسه‌ی آخر روان‌شناس‌م به طورِ جدی یاد گرفتم -هرچند قبل‌تر هم به‌ش اشاره شده بود- اینه که گاهی اوقات آدم نیاز داره که بازی کنه یا وقت خودش رو به بطالت بگذرونه. من یه مدتی یوتویوب می‌دیدم و یه مدتی هم نشستم به بازی کردن. تجربه به‌م ثابت کرد که تا وقتی که خودم رو از اون کار جدا می‌کنم و می‌زنم تو سرِ خودم که این کار ینی بطالت و بی‌ارزشه و من چه‌قدر بدبخت‌م باز هم به سراغ اون کار می‌رم. امّا پذیرش این نیاز باعث می‌شه که نیازت تأمین بشه. گفتم جلسه آخر روان‌شناس. به گربه‌ی ابلق گفتم که من خیلی بازی می‌کنم. مثل خانواده یا دوست یا هرکسِ دیگه‌ای نزد تو سرم که خاک برسرت. حتا گفت که نکته‌هایی که باید رعایت کنی اینه که آب زیاد مصرف کنی و هر از چندی حرکت داشته باشی تا خون تو بدن‌ت لخته نشه. این مقدار از درک شدن رو اگه هر آدمی تو زنده‌گی‌ش داشته باشه، حس می‌کنم که وضعیّت خیلی به‌تر از چیزی می‌شه که الآن هست.

  نزدیک به دو ماه هست که تاریخ‌چه‌ی یکی از شبکه‌های تله‌گرامی رو از ابتدا تا انتها می‌خوندم. هفته‌ی اخیر تموم شد. خیلی به بینش زنده‌گی‌م تأثیر مثبت گذاشت. همون جایی که جمله‌ی یونگ رو هم ازش نقل به گفته کردم.

  خیلی به‌تر از قبل‌م. هنوز شاید از گذشته‌م خجالت می‌کشم. نمی‌دونم. هنوز نمی‌تونم خودم رو به خاطر یه سری رفتارها که حتا اشتباه هم نبودن ببخشم. این شاید از عزّت نفسِ پایین می‌آد. نمی‌دونم. راحت‌تر از قبل می‌تونم فکر کنم و این خیلی خوبه. به‌تر از اوقاتی که ذهن‌م این‌قدر پره که نمی‌دونم چه غلطی دارم می‌کنم. تازه دارم یاد می‌گیرم که چه‌طور از جلسات‌م با گربه‌ی ابلق استفاده کنم. سؤال بپرسم. هم از خودم و هم از اون. هنوز یک سال نشده. ولی راضی‌م. از تابستون پارسال خیلی به‌ترم.

 سالِ سختی بود. تابستونِ سخت‌تری. احتمال می‌دم اگه باز هم برگردم پیشِ خانواده باز هم دچارِ همون مشکلات بشم. نمی‌دونم که باید سعی کنم باهاشون ارتباط برقرار کنم و سعی در تغییرات جزئی داشته باشم یا نه فقط تحمّل‌شون کنم. به هر حال یه جاهایی دچار جبر می‌شی در زنده‌گی با اون‌ها. هنوز نمی‌دونم با گیاه‌خواری‌م چه‌طور می‌خوان کنار بیان. تا حالا که نبودن. افراد نزدیک‌م و کسایی توقّع همراهی و درک موضوع رو داشتن هم یه جاهایی طاقت‌شون تموم می‌شد، چه برسه دیگه به خانواده. البته خب تقصیر من هم بود. تمام‌ش تقصیر من بود. از این موضوع نمی‌شه گذشت. به هرحال کسایی بودن که اگه شب می‌رفتم خونه‌شون برای من غذای جدایی آماده می‌کردن. این چیزی نیست که بشه از هرکسی توقّع داشت. شوخی و جدّی هم که خب بالأخره پیش می‌آد جای خودش.

  ایده و فکر و کار مثل همیشه سر جای خودش هست. تلاش بایدش. نمی‌دونم شاید همیشه سعی می‌کنم راه رفتن رو از دویدن شروع کنم. من تاتی تاتی کردن رو هم هنوز به درستی یاد نگرفتم ولی خب چی بگم تجربه‌ست. زنده‌گی جای تجربه‌ست، وگرنه که "خلاصه‌ش کنم، هرکار ما بخوایم بکنیم، قبلن کردن. خدا شاهده!"

پ.ن. به دلایلی واضح و مبرهن، به کمد، کمدی اضافه کردم، توی تله‌گرام. چون برهمه‌گان سهولت‌ش واضح و مبرهن‌ است. این‌جا + یا @KOMODEZAFE
برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۰ ]

صفحه‌ی 342 - جویا باشید(؟)!

الف

 سلام.

  من حال‌م خوبه! الآن البته. و الآن. که اگر گیرا باشد خواننده خود می‌داند. امیدوارم بیش‌تر بیام این‌جا. تا چه باشد. تا چه شود.

برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۱ ]

صفحه‌ی 341 - پس کجاست آن ساده‌گی که دنبال‌ش می‌گشیتم؟

الف

 سلام

  مدت‌هاست ننوشته‌ام، البته یک بار نوشتم و پاک کردم که خودش برای تخلیّه‌ی روح خوب بود.

  وسطِ تیره‌گی‌های‌ اتاق، به اندازه‌ی نوک سوزن بارقه‌ای از نورِ سفید بیرون زده. باید با همین نور درِ اتاق، اتاقی بی‌انتها را پیدا کرد. پسِ آن اتاق دیگری‌ست و شاید نور بیش‌تر یا کم‌تری. امّا پسِ همه‌ی این اتاق‌ها چیست؟ مهم است؟ درگیر در معمّایی. وسطِ معمّایی هستی که سؤال‌هایش بی‌انتهاست و این جذّاب‌ترین یا شاید تیره‌ترین و کثیف‌ترین معمّاست. زنده‌گی.

  مثالِ محمّد این بود. دل‌م برای‌ش و حرف‌های‌ش تنگ شده. دیده‌ام‌ش از پسِ واتس‌اپ یا گوگل‌میت ولی گوشی را که نمی‌شود به برکشید. با گوشی نمی‌شود سیگار کشید.

محمّد شاید در بسته‌ی اتاق‌ش را پیدا کرده و وارد اتاق بعدی شده. من در همان اتاق مانده‌ام. محمّد زودتر از من شروع به جست‌وجو کرد. من ناامید گوشه‌ای از اتاق نشسته بودم.

  گری مور.

  ام‌شب دوباره نوک سوزنی به دیوار اتاق زده شد و نور. چشم به حقیقت دوخته‌ام برای مدّتی کوتاه. می‌ترسم که دوباره نور برود، امّا فکر کنم که فعلن باید بگردم.

  در هم و برهم می‌نویسم که صد سال سیاه هم نگاه‌ش نمی‌کنم. شاید هم بکنم. در عجّب‌م که روزگار از من چه ساخته. غریب شده‌ام. خودم را نمی‌شناسم.

  ام‌شب خواندم که اگر خواستی بفهمی ارزش دوست‌ت دارم گفتن‌های یک نفر چه‌قدرست، ببین که خودش را چه‌قدر خودش را دوست دارد. من کسی را ندارم که بگوید دوست‌م دارد، ولی برای‌م سؤال است که چه‌قدر خودم را دوست دارم.

  کم؟ خیلی کم؟ این ارزشی‌ست که از ابتدا دریافت کرده‌ام. یک‌بار که با گربه‌ی ابلق صحبت می‌کردم، چیز عجیبی گفت. درمورد این که من خودشیفته‌گیِ اوّلیه را ندارم. بعد توضیح داد که خودشیفته‌گی دوتاست. دوّمی‌ش همین است که به عنوان صفتِ بد می‌شناسیم‌ش. ولی خودشیفته‌گیِ اوّلیه در بچّه‌گی شکل می‌گیرد. این که بچّه ارزش خودش را بفهمد و خودش را دوست داشته باشد.

  این که چرا اوّلیه را ندارم بماند. ولی ندارم و نمی‌دونم که چه‌طور باید به دست‌ش بیارم. اگه که یادم باشه ازش می‌پرسم. دوست‌ش دارم. می‌فهمه که چه‌چیز رو باید چه‌طور بگه و همیشه حرف‌ها و نکته‌هایی داره که تا به حال نشنیده باشم یا توجّه نکرده باشم.

  بعد از آخرین جلسه نفرتی عجیبی وجودم رو پر کرده بود. و این نفرت به من امید به زنده‌گی می‌داد. از لحظاتی بود که نور پیدا شده بود. و من با نفرت عظیمی که داشتم می‌خواستم که درب اتاق رو پیدا کنم. می‌خواستم پیدا کنم و بکوبم‌ش تو صورتِ پدرم. حس می‌کنم هم‌چنان به اون نفرت نیاز دارم. هرچند که تهی‌ام ازش.

  حاج قربان سلیمانی – بحر طویل

  می‌دونم که زنده‌گیِ معمولی‌ای وجود نداره. امّا نیاز به آرامش دارم و نمی‌دونم که تویِ چه چیزی می‌تونم پیداش کنم.

  درست غذا نمی‌خورم و از این ناراحتم. نه این کم غذا بخورم. نه. سیرم ولی درست نیست و این ناراحت‌م می‌کنه.

  به راستی چرا آدم‌ها گشادن؟   سوال شب.

  یان تیرسن – به همین ساده‌گی نیست.


برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۱ ]

صفحه‌ی 340 - اندر احوالات و معرفیِ فیلم نوروزی :))

  الف

 سلام

  بالأخره مجموعه‌ای که بوی نودل و اسپاگتی می‌داد و طعم صبحانه‌هایی و ناهار و شام‌هایی که با او یا مهدی خوردم را تمام کردم. بدون هیچ ترجمه‌ای و خب چه فهمیدم و نفهمیدم هم ماند برایِ خودم. پاک‌ش کردم مثلِ همه‌ی چیزهای دیگری که دیدم و پاک‌شان کردم. تنها بوجک هورسمن را بعد از چندبار دیدن و چندبار از دست دادن هنوز دارم.

  سالِ پیش قرار بود که از بوجک هورسمن بنویسم و از این ما هستیم. امّا ننوشتم. برای خودم ماند یا شاید نماند فکرهایم. امّا سال نو شده و زمان به تندی می‌گذرد. به تندیِ سالِ پیش که آزارم داد و مواقعی که دوست داشتم کِش می‌آمد. به راستی این سالِ چه‌قدر می‌تواند کش بیاید؟ راستی می‌دانستید که ام‌سال آغاز قرن جدید نیست؟!

  خاطرات را در جعبه‌ی جوینی گرجی‌ای که امیر برای‌مان آورده بود جا دادم. آن روز و شبی که خودش خاطره شد. زمان می‌گذرد و کاش می‌شد عکس‌ها و دیگر چیزها را هم در جعبه‌ی جوین می‌گذاشتم. غم‌ها و غصه‌های‌ش را هم. امّا نمی‌شود. آن علف‌هایِ سبزِ کنار گلدان که خشک شده‌اند هم کاش قبل از پودر شدن‌شان در جعبه‌ی جوین می‌گذاشتم، کاش جعبه‌ی جوین آن‌قدری بزرگ بود که خودش را هم آن تو می‌گذاشتم. سابقه‌ی گفت‌وگوها چه، آن‌ها را هم چاپ کنم و در جعبه‌ی جوین جا دهم؟

  قرار نبود از این‌ها بنویسم و اصلن نمی‌دانم که قرار بود از چه چیزی بنویسم فقط این را می‌دانم که نمی‌دانم. کاش جعبه‌ی جوینی هم برای کودکی‌های‌م داشتم. برایِ برداشتم از خواب‌م می‌آدِ عطاران، برای برداشتی که نداشتم و اقرار نداشتن‌ش برای‌م سخت بود. حالا هم ندارم، یا دارم. نمی‌دانم.

  سی‌صد و شصت و پنج روز دیگر برای سالِ نو شدن هم کم است و هم زیاد. کم است چون می‌گذرد و زیاد چون دیگر هیچ... بماند.

  من به همه‌چیز شک دارم، همیشه در دوگانه‌گی‌م دستِ کم، اگر در چندگانه‌گی نباشم. برای همین پرسیدنِ نظرم با این که کارِ زیبایی‌ست امّا جواب دادنِ من ناممکن یا سخت‌ست. خسته‌ام از جواب پس دادن. از امتحان دادن.

  بگذریم. بیایید در ادامه‌ی فرسته‌ی قبلی که گفتم فیلم معرفی می‌کنم از ابتدای فهرست آن‌چه پارسال دیده‌ام شروع به فیلم معرفی کردن کنم. شما هم خواستید معرفی کنید، من یادداشت می‌کنم و خواهم دید.

1. کشتنِ گوزن مقدس

اوّلین فیلمی که سالِ گذشته دیدم. فیلمی دو ساعت و یک دقیقه‌ای، نمره‌ی هفت از ده سایتِ آی‌ام‌دی‌بی به کارگردانی یورگوس لانتیموس دیوانه‌ی دوست‌داشتنی! محصول دو هزار و هفده. به این جملات اکتفا می‌کنم که صبرتان را لبریز می‌کند و در انتها می‌گویید این چه سمّی بود که دیدم!

2. مثلِ یک عاشق

فیلمی که مرحوم کیارستمیِ عزیز در ژاپن در سالِ دوهزار و دوازده ساخته. یک ساعت و پنجاه دقیقه. با نمره‌ی هفت از ده همان سایت. برای فیلم‌های کیارستمی طبیعتن باید حوصله‌ی زیاد به خرج بدهید. و این بار با پایانی فرهادی یا باز :)

3. سکوت

مارتین اسکورسیزی و فیلمی درباره‌ی مسیحیّت و مبلغان‌ش در کشور ژاپن. فیلمی که کلیسا هنگام ساخت دیدن‌ش رو ممنوع کرده بود، امّا بعدن از پخش جزوِ فیلم‌های منتخب‌ش قرار گرفت. دو ساعت و چهل و یک دقیقه و نمره‌ی هفت و دو. با بازی‌هایِ درخشان در سالِ دوهزار و شانزده.

  فعلن این سه فیلم تا فرسته‌ی بعدی که نمی‌دانم کی خواهد بود و معرفی‌ای خواهد داشت یا نه کافی‌ست:)

روز و شب‌تون خوش!

برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۰ ]

صفحه‌ی 339 - سالی که گذشت سالِ بد بود؟!

الف

 سلام

  سالی که گذشت سالِ بدی نبود. شاید بد آغاز شده بود و من افسرده و تنها در شهری غریب برای خودم سرخوش بودم که آن را هم از من گرفتند. در ادامه‌اش هم افسرده‌گی‌م عود کرد و پناه بردم به یک شبهِ روان‌شناسِ ناشی در همان شهرِ غریب که رفتارش حال‌م را بدتر کرد. و در ادامه دانش‌کده‌یِ هنرِ دانش‌گاهِ همان شهرِ غریب به من تجهیزات نداد تا استاپ‌موشن‌م را بسازم و من به اوج حال بدی‌م دچار شدم. امّا سالی که گذشت سالِ بدی نبود و داشتن چنین سالی خودش باعثِ خوش‌حالیِ من است.

  همین که بخواهم دست‌آوردهای سالِ نود و نه را بشمارم باید سال‌نامه‌ی قهوه‌ای رنگِ سالِ 1394 را بیارم و برای‌تان بخوانم که من در سالی که گذشت 86 عدد فیلم و سریال دیدم، 16 عدد کتاب خواندم و 3 عدد تئاتر دیدم که البته‌ی دوتای‌ش فیلم‌تئاتر بودند. که در انتها شاید تعدادی را پیش‌نهاد کنم اگر که نخوانده و ندیده باشید.

  علاوه بر آن دستیار کارگردان یک نمایش‌رادیویی بودم که برای تجربه کار خوبی بود و دوست‌ش دارم هرچند ایراداتی هم دارد که به دلایل متعدد ایجاد شده‌اند و شرح‌ش برای خودِ من حوصله سر بر است.

  اواخر پاییز یا اوایل زمستان به قم مهاجرت کردم و ساکن خانه‌ی عقیق شدم. که هرچند از نظر محتوایی اکثر فعالیّت‌های‌شان را نمی‌پسندم امّا در هر صورت بودن در فضای کار و در جمع و حضور در کارهای هرچند کوچک جذّاب و دوست داشتنی‌ست. همین که برای اوّلین‌بار یک نرم‌افزاری را که بلد نیستی باز می‌کنی و شروع می‌کنی به کار کردن. زنده‌گی کردن در کنار پسرخاله و پسرعمه و مهمانی‌های شبانه در خانه‌ی پسرخاله. این پایان‌بندی سال از همه مهم‌تر سالِ گذشته را به سال که بد نبود بدل کرد. هرچند هیچ‌جوره شاید نمی‌توانست به بدی سالِ گذشته باشد. سالی که گذشت سالی بود که بالأخره بعد از چندین روان‌شناس و روان‌پزشک بالأخره به روان‌شناسِ خوبی رسیدم و راضی‌م جلساتی که پیش می‌رود.

  و در سالی که گذشت قصد شروع به کار کردم و قرار است یک نمایش‌رادیویی را کارگردانی کنم. و باید با این جمله پایان‌بندی کنم که تا انجام‌ش ندهم نمی‌دانم که چه خواهد شد.

سالی که گذشت برای شما سالِ بدی بود؟ 


برای‌م شعر خواهی خواند؟ [ ۲ ]
گر تو سری، سرک بکش
بایگانی مطالب







طراح اصلی قالب: عرفان ویرایش‌ شده برای میمای دوست‌داشتنی :)