صفحه‌ی 177

*/شمّبه!/*
الف.


  سلام. برنامه‌ی ام‌روز هنرستان‌مون اینه! البته برای گرافیکی‌ها!
دو زنگِ اول چاپِ‌دستی!
دو زنگ‌ِ دوم طراحی!
چاپ‌دستی‌مان با مسدر نیک‌خواه است! معلمی که جوان می‌خورد، به‌ش. و خب فوقِ لیسانس گرافیک است. معلم خوبی‌ست از نظرم ولی نمی‌دانست دقیقن باید چه کار بکند در روز اول! هی می‌گفت: خب؟ برای‌مان از هنر گفت و اشباع شدن‌ش و این که باید کار بلد باشیم تا بتوانیم پیش‌رفت کنیم.
ته‌ش هم گفت که برای هفته بعد هر چند تا طرح که دوست دارید بیایید تا سلیقه‌های‌تان را بشناسم و کم‌کم شروع کنیم درس را! و گفت که طرح‌ها باید بسته باشند! من که نفهمیدم! یعنی نفهمیدم در کل باید چه طرحی بیاورم برای‌ش! و گفت که نمره بر اساسِ ژوژمان* است. 16 نمره از ژوژمان و 4 نمره هم به صورت تئوری!!!
طراحی‌مان هم معلوم نیست با که داریم!


*: ژوژمان چیست؟
ژوژمان یک کلمه فرانسوی است ( jugement ) و در انگلیسی ( judgment ) به معنی قضاوت کردن ، بعضی مواقع از ژوژه هم استفاده می شود .
دانشجویان هنر برای ارائه آثار خود در دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی هنر آثار خود را ژوژه میکنند  و به قضاوت اساتید قرار می دهند . همیشه این قضاوت ساعت‌ها در دانشگاه‌های هنر  به طول می‌انجامد و سرانجام استاد مربوطه نمره‌ای را برای این واحد درسی که در طول یک ترم با دانشجویان خود داشته را ارائه می دهد.
میشه گفت که ژوژمان یه چیزی مثل امتحانات آخر ترمه ولی حال و هوای متفاوتی داره.
  • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

صفحه‌ی 173

*/گاهی فقط حرف زدن جواب می‌دهد/*

الف.


سلام.

  فکر کن... . فکر کن کلی حرف داشته باشی بخواهی، بگویی، دردِ دل‌ت را دوا کنی، غصه داشته باشی و استرس و ناشاد شده باشی از این هیچ نگفتن، آن وقت نمی‌توانی که نمی‌توانی که نمی‌توانی! نمی‌توانی درست کلمات را جلوی هم بچینی، نمی‌توانی درست سرِ هم‌شان کنی، گاهی شروع می‌کنی به یک متن نوشتن، می‌نویسی، واقعن خوب شروع کرده‌ای ولی گنده زده‌ای به آخرش! حال‌‌ت به هم می‌خورد از آن متن‌ت با خوبِ شروع‌ش!

  می‌خواستم بنویسم، از دایی‌های شوخ‌م، از بد‌غذایی‌م، از آب طلب نکرده همیشه مراد نیست و گاهی بهانه‌ای‌ست که قربانی‌ت کنند، از فیلمِ میهمان داریم، از مدرسه، از معلم‌ها، از چیزی که می‌خواهم، از این که لقمه‌ی هر خورنده را، در خورِ او دهد خدا! از فینگ‌شویی، از این که شاید روزی آشنایی نباشد، از این که اگر ما با آینده‌ی‌مان مواجه شویم چه می‌شود؟، از این که چه معلم‌هایی دارم، از این که چی می‌خواهم برای دومین بار، از این که ام‌روز ششم بود یا این که ام‌روز هنوز ششم هست، از ناراحتی‌هایی که ته یک فیلم فرا می‌گیرد آدم را، از غروب جمعه، از هزار کوفت و مرضِ دیگر! از آینده، از لذتِ خوردن یک لیتر بستنی به تن‌هایی، از مدرسه چه‌طور خوب است؟ از این که من الان در مدرسه چه‌طور به سر می‌برم، از مدیری که رفت، تا مدیری که آمد، از آینده‌م، از دبیری که خودش چند سالِ پیش جایِ ما بوده، از دبیری که سیگار می‌کشد و می‌گوید اگر از من می‌خواهید سیگار کشیدن یاد بگیرید، ماهی صد هزار تومن کتاب خریدن و غیره و ذلک را هم یاد بگیرید از من! از این که من خوش‌بخت‌م یا بدبخت! از این که گاهی فقط بعضی چیزها جای‌شان توی پی‌نوشت است، حرف زیادی دارند ولی خب به زور قورت داده می‌شوند و بعدن هم باعثِ دل دردند! ولی... . اشتهای‌م کور شد، از ننوشتن، از نوشتن‌هایِ صبحی که داشتم و الان ندارم، از... . خسته‌ام، یک چیزِ امید بخش می‌خواهم مثلِ امکان! گاهی فقط حرف زدن جواب می‌دهد... .

  • چهارشنبه ۸ مهر ۹۴

صفحه‌ی 167

*/خلاقیت و مدرسه/*
به نام خدا.


  سلام. من خدا را شکر تا به حال به کشورهای خارجه سفر نداشته‌ام و خبری از مدرسه‌ها‌ی‌شان ندارم. ولی، از ایران هرچه بگویم کم، گفته‌ام! خلاقیت و مدرسه در ایران، دو کلمه‌ی کاملن متضادند! انگار که اصلن کنار هم نمی‌توانند باشند. در مدرسه‌های ایرانی چیزی به نام اتاق فکر در خودِ هیئت مدیره وجود ندارد. من چشم‌م آب نمی‌خورد که توی بخش‌های بزرگ‌تر مثل آموزش و پرورش هم وجود داشته باشد. چه برسد به این که دانش‌آموزان بتوانند خلاقیت به خرج دهند. معلمان محترم می‌آیند تویِ کلاس و یک‌ریز شروع به حرف زدن می‌کنند و اجازه نمی‌دهند لحظه‌ای دانش‌آموز بیاندیشد. مسئله را می‌گویند و قبل از گذشت چند ثانیه جواب را و روش جواب را هم می‌گذارند کفِ دست‌ت. مثلن درسِ دینی، مهم‌ترین درسی‌ست که به عقلانیت اهمیت می‌دهد! بعد معلمان‌ش کسانی هستند که یک ریز یا چرت و پرت می‌گویند یا سوال! نمی‌گذارند دانش‌آموزی که با او مخالف است، دست‌ش را ببرد بالا  و نظرش را بگوید. حالا بی‌خیال. دینی مهم‌ترین درسی که برای آینده‌ی عقاید دانش‌آموزان و کشورست؟ درست! آیا مهم‌ترین درس به نظر شما، باید از نظر دانش‌آموزان یک درس حفظی به شمار بیاید؟ به نظر شما آیا مهم‌ترین درس که در آینده روی خلقیات دانش‌آموزان تاثیر می‌گذارد باید درسی باشد که نمی‌شود از رویِ راحتیِ آن هیچ‌چیز فهمید؟ حالا شما بیا هی ضریب و نمره را ببر بالا؟ افاقه می‌کند مگر؟ ته‌ش چه؟ وقتی دانش‌آموز هیچ چیز نمی‌فهمد، ته‌ش یکی خواهد شد مثلِ من. منی که حتا سَر و سِر خودم را هم نمی‌دانم! که مانده‌ام بی‌فایده! باور کنید یا نکنید، آن زمان که مدرسه نبود یا درسِ دینی‌ای به این صورت وجود نداشت اعتقادات مردم بسیار قوی‌تر از کنون و آینده بود و خواهد بود.
  و چه فرمول‌هایی که نباید حفظ کرد، و فکر کنیم که اگر این با آن واکنش پیدا کند چه خواهد شد؟ در صورتی که می‌توانیم خیلی راحت برویم در آزمایش‌گاه یا حتا گاهی آزمایش‌گاه را بیاوریم تویِ کلاس و بگوییم پسرجان یا دخترجانِ عزیز، اگر این را بریزی در آن، منفجر می‌شود! تا دانش‌آموز فکر نکند به دروغ‌گویی معلم!
  در مدارس ایرانی حتا در تنبیه‌ها هم خلاقیت به خرج داده نمی‌شود. در وضعیت فوقِ نرمال‌ش اگر تنبه‌بدنی نشوی و یا اخراج از کلاس و هم‌این‌طور تحقیر، فوق‌ش می‌گویند، این امتحان را کم شده‌ای، از روی‌ش ده بار بنویس بیاور. حتا خیلی ساده نمی‌گوید که بیا حالا که کم شده‌ای، تا جایی که درس داده‌ایم را بخوان که بپرسم. ( و چه پرسش‌های افتضاحی!). یا برو هم‌این مبحث را که کم شده‌ای، خلاصه‌ی مطلب‌ش را در‌بیاور هفته بعد بیا توضیح بده، یا مثلن دادن یک پرو‌ژه‌ی عملی تحقیقاتی به دانش‌آموز. چه عیبی دارد مگر؟
  نمونه‌ی بارز دیگری از بی‌خلاقیتی: مفتضح‌ترین درسِ تاریخِ ایران، پرورشی! نمی‌گویم معلم بیاید به شخصه خلاقیت را آموزش بدهد، که البته بد هم نیست! ولی خیلی عالمانه می‌تواند از شیوه‌های مطالعه‌ی کتاب بگوید یا شیوه‌های موثر برنامه ریزی! در ایران فوقِ فوق‌ش خیلی کار کرده باشند می‌آیند درس را مهم جلوه می‌دهند و می‌گویند کلاس آزاد، دانش‌آموزان پروژه‌ی تحقیقاتی بیاورند و کاربرد معلم هم آن وسط یا کشک است یا پذیرش و ردِ تحقیقات! در غیر این‌صورت، یا معلم‌ها می‌آیند و محترمانه وِر می‌زنند و یا کلاس را ول می‌کنند دست بچه‌ها که هر غلطی که می‌خواهند بکنند ولی خفه‌خون بگیرند که آبروی معلم نزدِ دیگر اساتید و معاونان و ناظم نرود.
  وضعیت مدرسه‌های ایران به قدری خراب است که دانش‌آموزا را طوری بار می‌آورد که اگر معلم بخواهد پرسش داشته باشد در یک جلسه و یا امتحان بگیرد، هزار جور آرزوی مرگ و تصادف می‌کند برای‌ش که فقط و فقط نیاید سرِ کلاس. یا مثلن هم‌این کلاس‌هایی که معلم‌ش به دلیلی نمی‌تواند حاضر شود، مدیر و معاونان یک خلاقیت خرج نمی‌دهند برای‌ش، در صورتی که خیلی راحت می‌شود برای‌ش کاری کرد، ولی خب چه؟
  حرف زیاد است درباره‌ی مدرسه‌های ایران و رابطه‌ش با خلاقیت و صد البته حرف درباره‌ی خودِ مدرسه‌های ایران و ایرانی جماعت و اصلن خودِ ایران زیاد است. به هر حال باشد که بیاندیشیم و گرنه،
خانه از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟

وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟

در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان،

می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی کو؟
خیام.

سعی خواهم کرد که بازهم در موردِ این مضامین حتمن بنویسم، تا ایران، به دستِ هم‌این ما ساخته شود!
صبحِ چهارشنبه/یکِ/مهرِ/نود چهار

پ.ن:
+ ام‌روز ساعتِ سه‌ی بعد از ظهر و یا فردا، جمعه، ساعت نه صبح! شبکه‌ی مستند. "مشقِ شب" کارِ "عباسِ‌کیارستمی"/ هرچند که به نظرِ مهدی، تفتیشِ عقاید کودکان بود و واقعن بعضی جاها روی مخ می‌رفت ولی خب جالب بود. و اوسط یا اوخرش یک مردی می‌آید و حرف‌های خوبی می‌زند!!!
+ ده ایده برای به‌بود مدرسه: 1.نابودیِ کامل مدرسه 2.تعویض کلی روش‌های تدریس و معاونت و مدیرت و حتا وزارت! 3.وارد کردن خلاقیت به مدرسه 4.حذف کامل موجودی به نام معلم 5.تقلید از شیوه‌های مدارس فرنگ و بومی‌سازی‌شان! 6.آموزش مفاهیم و  فرامین و فرمول‌ها (واقعن می‌خواستم به وزن دوتای قبلی بیاورم فرمول‌ها را ولی نشد!/فرامیل!) با استلال‌های قوی و آزمایش 7.گوش‌کردن و ایده برداری از ایده‌های دانش‌آموزان(هرچی دانش‌آموز بگه!) 8.حذف کلی مواد زائد درسی و آموزش مفاهیم اساسی و مورد نیاز دانش‌آموزان 9.مدرسه در خانه با آموزشِ صحیح دادن به والدین برای آموزش توسط خودشان به فرزندان‌شان 10.تبدیل چندین کلاس یک‌ پایه، به یک کلاس و استفاده از هم‌کاریِ چند معلم برای آموزَش یک درس!

تمام.
  • پنجشنبه ۲ مهر ۹۴

صفحه‌ی 162

*/بی‌انگیز/*

به نام او.


  سلام. پسرِ دایی همت، امین، تعریف می‌کرد که منفور‌ترین آهنگ برای‌ش در زمان مدرسه‌اش این بود: باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی شادی‌های... حالا این که این موزیک زیبا‌ست یا منفور به عهده‌ی خودتان! ولی من نظرم این است که ماهِ مدرسه، هیچ بویی ندارد! یعنی بالفطره، کلن هیچ بویی ندارد که بشود استشمام‌ش کرد! خب شاید یک بویی هم داشته باشد، بوی چاه بالا آمده‌ی مدرسه! ماه مدرسه، صدا دارد، ولی صدای معلم‌هایی که داد می‌زنند و هرچه فحش و بد و بی‌راه بلدند نثار خانواده‌ی یک دانش‌آموز می‌کنند، به دلایل واهی! صدای خط‌کش خوردن دانش‌آموزی که دو دقیقه دیر آمده، آن هم به خاطر نیامدن خطِ اتوبوسِ واحد! و شاید گاهی هم به ندرت، صدای معلمی که با عشق درس می‌گوید! یا با محبت، از عشق! مدرسه تصویر هم دارد، تصویر دانش‌آموزی که دست‌ش را از ترس خط‌کش به طور نا‌خود آگاه می‌کشد! یا دانش‌آموزی که یک لنگه پا کنار در دفتر ایستاده! یا  تصویر دانش‌آموزی که اشک از گونه‌های‌ش می‌غلطد برای یک نمره‌ی تک! گاه هم دست نوازش پدرانه بر سر دانش‌آموزی که بالاترین نمره را گرفته! مدرسه حس هم دارد، حس ضربه‌ی تیز خط‌کشی بر دست‌ت، حس ضربه‌ای بر گونه‌ات که برق را از چشم‌های‌ت می‌پراند! حس خیسیِ آب شور چشم‌ت بر غلط دیکته! حس نداشتن تعادل، در بالا بودن دو دست و یک پا! حس به سخره گرفته شدن، توسط معلم! گاهی، خیلی کم، حسِ محبت، که توسط یک معلم به تو منتقل می‌شود که باید تلاش‌ت را بکنی! از نظر من شعرِ غم‌انگیز‌ی‌ست، این باز آمد بوی ماهِ مدرسه، بِ جای شور انگیز بودن‌ش! 

  • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴

صفحه‌ی 124

*/از برای آن معلمی که معلم نپنداشتم‌ش!/*


یادت می‌آید همیشه در امتحانات‌ت گند می‌زدم؟
یادت می‌آید که هی جریمه می‌شدم؟
یادت می‌آید ردیف اول بودم؟
یادت می‌آید من نمی‌گذاشتم درا ببندی و خودم می‌بستم؟
یادت می‌آید اصلن حواس‌م به درس‌ت نبود؟
می‌پرسم تا یادت بیاید، امتحان نوبتِ اول‌م را یادت هست؟ 12/5 شدم.
یادت هست توی سوال آخر باید دنبال غلط املایی می‌گشتیم؟ 
یادت هست من غلط کم آوردم و روی اسم عباسی طراح سوال تشدید گذاشتم؟ یادت آمد؟
نمی‌دانم قبول کردی یا نه و خیلی ممنون‌م که بعد از آن توی امتحانات‌ بعدی‌ت با کم کردنِ نیم نمره یادآوری می‌کردی اسم‌م تشدید دارد!
می‌خواستم بگویم واقعن درس مسخره‌ای داشتی!

  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴

صفحه‌ی 78

به ‌نام خدا

حق را می‌خورند!

حق را گر نگیری می‌خورند‌! آری... .

معلم گر لج کند حق را می‌خورند! آری... .

وقتی که کل کلاس با نمره‌های مستمر پایین دیده می‌شوند یعنی چه؟

در صورتی که حتی یک سوال هم از کسی نپرسیده‌ست!

این یعنی حق را خورده‌اند و می‌خورند! آری... .

حق مرا خورده‌اند، حق کلاس مرا خورده‌اند و مدیر و معاون بی‌عرضه هم می‌گویند: کاری از دست ما ساخته نیست!

یعنی معلم می‌تواند حق کل کلاس را بخورد و کاری هم نتوان کرد؟

به همان خدایی که جای نام‌ش آن بالاست و این معلم دم از آن دارد حق مظلوم خوردن ندارد! آری حق مظلوم خوردن دارد... .

به امید روزی که می‌توان جلوی حق خوری را گرفت!



  • جمعه ۱۱ بهمن ۹۲

صفحه‌ی 60

کمی جنبه باید داشت.

[ ادامه مطلب ]

  • جمعه ۱۰ آبان ۹۲

صفحه‌ی 49

من خط کش و تخته سیاه را دوست دارم
من بی الفبا هم خدا را دوست دارم
تصمیم کبری مال کبری بود آقا
من شیشه ی همسایه ها را دوست دارم
فکرت اسیر درس و مشق و انضباط است
از من نپرسیدی که انشاء دوست دارم
حتی به شاگرد بغل دستی نگفتم
آن خنده ها آن اخم ها را دوست دارم
بر چهره ات دود بخاری های نفتی
آن سرفه ها آن دود ها را دوست دارم
یک روز روی میز تحریرت نوشتم
آن کاپشن آن کفش ها را دوست دارم
می گفتم هرشب جای دل داری دستم
آن ترکه ها آن چوب ها را دوست دارم
وقتی نوشتم روی هرخط یک جریمه
فهمیدم آن جا نقطه ها را دوست دارم
آخر نفهمیدم چرا من بی اراده ؟
فردای روز جمعه ها را دوست دارم
ای کاش می شد چشم در چشمت بگویم !
آقا اجازه من شما را دوست دارم!

  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۲

صفحه‌ی 34


بدشانسی

/...صورت معلم سابق علوم را که می‌بینم، از چهره‌اش معلوم است که تعجب کرده.../

[ ادامه مطلب ]

  • چهارشنبه ۸ خرداد ۹۲

صفحه‌ی 26

روزگار سخت‌تر از سخت

 

/...به کلاغک‌هایتان گوش جان سپردم و دم برنزدم، ولی بی او چه سخت می‌گذرد.../  

[ ادامه مطلب ]

  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۱
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan