صفحه‌ی 117

*/کتاب‌خواری/*

[ ادامه مطلب ]

  • چهارشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 116

آقای محترم، جواب تله‌فون مرا که نمی‌دهی، حداقل یک زنگی بزن ببینم زنده‌ای برادر بسیجی؟

  • سه شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 115

*/چه‌طوره؟؟؟؟/* 
با artrage studio کار کردم! الکی نگاش نکنین، وجدانن سخته!

صفحه‌ی 114

آقا یه پیش‌نهاد: «نوشته‌های طاها مهاجر» ایشون از من‌، خیلی خیلی به‌تر می‌نویسه:)!

  • جمعه ۱۱ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 113

*/ساقی بده باده‌ی باقی/*

[ ادامه مطلب ]

  • پنجشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 112

*/حرف ره‌بر/*
به نام خدا


  یکی از چیز‌هایی که از لحظه‌ی تحویل سال در گلو‌ی‌م گیر کرده که بگویم در رابطه با سخن تبریک عید ره‌بر بود! چیزی که من تا به عمرم ندیده بودم و در شگفتی آن هم خوش‌حال بودم و هم ناراحت! ناراحت از این که من اصلن سخن‌رانی ضبط شده دوست نداشت! و خوش‌حال از این که ره‌بر داشت من را هم را در لنز دوربین نگاه می‌کرد. چشم سیاه و ریزش وقتی به آدم نگاه می‌کند خیلی قشنگ می‌نماید! همین دیگه!
  • جمعه ۴ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 111

*/درحاشیه‌ی در حاشیه!/*
به نام خدا.


  ضمیمه‌ی قسمت آخرِ در حاشیه‌یِ سری اول برخلاف معمول‌ش پشت صحنه نبود. درصورتی که احتمال می‌بردم که جذاب هم باشد پشت صحنه‌ی این قسمت! ولی خب، مهران مدیریه! آمد و گفت در حاشیه باز هم هست و از این حرف‌ها... . لحن حرف زدن‌ش با چیزی که قبلن از او دیده بودم فرق داشت... حالا نمی‌گویم غم داشت ولی یه چیزی تو همین مایه‌ها بود! خیلی خشک، خیلی رسمی و خیلی هم خوب، خیلی هم عالی (!). این لحن آن کارگردان قهوه‌ی تلخ نبود که خیلی صمیمی می‌گفت خواهش می‌کنم کپی نکنید! نبود! حتی این آن کارگردان در شوخی کردم نبود که گفت چون حوصله ندارید می‌رم سر اصل مطلب! به هر حال عوض شده بود و دلیل‌ش را عاقلان دانند!
  • جمعه ۴ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 110

*/ به نام تیزر، مثلن/*

به نام خدا.

  «یک دیوانه‌خانه با دیوانه‌هایی دوست داشتنی! دیوانه‌های دیوانه، دیوانه‌های روانی. شاید که ناراحت شوند و شوید، ولی، دیوانه‌اند، دیوانه‌اید، دیوانه‌ایم... . شما عاقل را پیدا کن در این دیوانه بازار... در این شهر‌های شلوغِ پر از دیوانه، عاقل را پیدا کن!... .»

  وقتی به خیابانی می‌رسی که پر است از بانک و مرکز خرید و عابر بانک، یعنی به جای خوبی رسیده‌ای. پس هرچه ازهدف‌ت دورتر شوی به‌تر است برای دیوانه بازی! «اِ این بانک که توی مسیر همیشه‌گی نبود، یعنی اصلن به این بانک نمی‌رسیدیم!... کوچه‌ی چند؟؟؟ 47. آقا نگه‌دار پیاده می‌شم، آقا نگه دار بیش‌تر از این مزاحم نمی‌شم!»«می‌شود تا رسیدن به آن‌جا کمی‌ خوش گذراند، آن هم به راحتی... فقط کافی‌ست صاف بچینی‌شان تا بعدن به حساب‌شان برسی.... اوووووف این همه کوچه.... .» به کوچه‌ی 8 می‌رسی و آن تابلوی گنده:ساختمان سلامت! «سلامت؟؟؟ کجا آدم عاقل پیدا می‌شود؟کجا آدم سالم پیدا می‌شود؟ آدم سالم نیست، آن وقت ساختمان سلامت! واقعن؟.... همه دوانه‌ایم...» در کوچه باز تابلوی دیگری‌ست، کوچک‌تر: سلامت، جلوی ساختمانی‌ست دو طبقه. «هههه سلامت» داخل که می‌شوی تنگ و خفه کننده با پله‌های... «پله‌های کم‌تر=ارتفاع پله‌ی بیش‌تر=پله‌های نا استاندارد.» می‌رسی به در سبز رنگ بسته در زمستان‌ها!
  • پنجشنبه ۳ ارديبهشت ۹۴

صفحه‌ی 109

*/تعویض نام/* 
طبق عادت هر ساله‌ام عادت به تغییر دکوراسیون دارید حتمن! حالا یک سال مثل امسال زود اتفاق می‌افتد و یک سال مثل پارسال دیر!
اوهم اوهم! گلو‌هایتان را صاف کنید برای داد زدن! که چه وضع‌ش است و از این حرف‌ها!!!
امیدوارم سال خوبی باشد!

  • پنجشنبه ۳ ارديبهشت ۹۴
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan