صفحه‌ی 100

با یاد او
زنگ خانه را زدند، دوان به‌ سوی در رفت تا بازش کند! زنی بود محجبه با پوشیه‌ی سیاه، پشت در! گفت: اگه می‌شه کمک کنید. رفت بیرون، چشم انداخت این ور و آن ور. خانم مبهوت کار‌های‌ش شده بود. با خود گفت: خب محلی که باید کمک کنم کجاست؟ اصلن باید به کی کمک کنم؟ (در آن دوران البته زوری نداشت!) دید آن طرف چند دختر که یحتمل همراه زن بودند داشتند سبد پلاستیکی بزرگی را که درون‌ش پول خرد است می‌برند به سمت زن! مبهوت‌ست او بر زن و زن بر او... . فکر می‌کند: شاید می‌خواهد به کمک آن دختر‌ها بروم. ولی خب خودش برای چی نمی‌ره؟! مادرش را دید، آمد بود جلوی در... . مادر گفت: کیه؟ چی‌ کار داره؟ ترسان و متعجب دوید پیش مادر و یواش گفت: می‌گه کمک کنین ولی کسی کمک نمی‌خواد! مادر به او گفت: خب رای چی نمی‌گی فقیره ، برو این پول رو بده بهش!
اولین برخورد من با فقیران (یا گدایان) محترم (یا نا محترم).
اون موقع خیلی کوچولو بودم برای همین زیاد چیزی یادم نمی‌آد!
  • جمعه ۲۱ آذر ۹۳

صفحه‌ی 99

به‌نام او

بهترین رفیق دنیا روزی آمد و خودش را چسباند به ما با لبخند روی صورت‌ش که بیش‌تر شبیه ابله‌ها (یا افراد مبتلا به مُنگُلیسم) بود. اردوی بوستان علوی که ما به عشق شهربازی‌ش رفتیم که بسته بود. خودش چسباند به ما و کارشناسان نیز دلیل‌ش را نمی‌دانند! و سپس کار احمقانه‌ی دیگرش را شروع کرد، دسته‌ای گل چید و بعد تعارف‌ش کرد به من و گفت «با من ازدواج می‌کنی؟»

بهترین رفیق دنیا مسئول کتاب‌خانه بود برای همین می‌دیدم‌ش گاهاتی، با همان لبخند، احمقانه!

بهترین رفیق بود کسی که اولین بار که نه، ولی برای چندمین بار برای او حرف‌های‌م را بازگو کردم!

بهترین رفیق دنیا ینی کسی که سر قراری که منسوخ شده بود هم اومد!

  • پنجشنبه ۶ آذر ۹۳
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan