صفحه‌ی 106

*/اول می‌کشم، بعد می‌فهمم!/*

به‌ نام خدا


اول کشیدم‌ش بعد فکر کردم این شاید همان، تصویری‌ست که از شازده کوچولو در رویا‌های‌م داشته‌م! گذشت و چسباندم‌ش روی کمد، تا این که دی‌روز یک نگاه عاقل اندر سفیه (درسته؟) کر‌دم‌ش، و بعد یک نگاه عاقل اندر سفیه به خودم کردم گفتم:«خاک توی سرت، این پوریاست!»، پوریا یا همان رفیق ببخشید دیر شناختم‌ت!
 تمام!
  • جمعه ۲۹ اسفند ۹۳

صفحه‌ی 105

*/غلط کردم، غلط/*

به‌ نام خدا.
  دی‌روز در یک اقدام شیطان پسندانه، از آن جایی که رمز بلاگ و جیمیل بست فرند را داشتم، رفتم در مدیریت بلاگ‌ش و روی برچسب زرد نوشت‌م:
این وبلاگ حک شد. و یک پست هم با این عنوان گذاشت‌م: «این وبلاگ حک شد.»
  ساعت حدود 9/30 شب که تله‌فون زنگ خورد... . بست فرند بود که با صدای لرزان و هم‌راه با گریه که به نظرم آمده بود زنگ زد... . همان اول که گفت: «وب‌لاگ... .» سریع گفتم:«کار من است»، دیگر خجالت کشیدم از خودم که چرا بست فرندم را، نه نه رفیق‌م را ناراحت کرده‌م!
از مراجع قضایی خواستارم این جانب را همین الان دستگیر نمایند.
عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد همان شب که به وب‌لاگ‌ش سر زده و.... تمام رمز‌های وب‌لاگ و جیمیل‌ش را عوض کرده که قبلی‌ها خیلی ساده بوده + تمامی سیستم‌های امنیتی جیمیل‌ش را نیز فعال نموده!
احتمالن که: مدتی نباشم سفر عید +  حکی که رفیق قول‌ش را داده!
پایان!
  • پنجشنبه ۲۸ اسفند ۹۳

صفحه‌ی 104

3 / یک تنها به تنهایی‌ش می‌رسد و یک خروس به فرمان‌روایی‌ش!/

[ ادامه مطلب ]

  • سه شنبه ۲۶ اسفند ۹۳

صفحه‌ی 103

2/رفیق بی رفیق/

[ ادامه مطلب ]

  • جمعه ۱۵ اسفند ۹۳

صفحه‌ی 102

1/تن‌های تن‌ها/

[ ادامه مطلب ]

  • جمعه ۸ اسفند ۹۳

صفحه‌ی 101

یک سوال اساسی:

شما اگه یک جایی یک کار مهمی داشتید و در همون لحظه هم یک ایده‌ی بسیار عالی برای نوشتن پیدا می‌کردید، در  آن لحظه چه کار می‌کردید؟

می‌نوشتید یا می‌رفتید پی‌کارتان؟!! من اگر بودم می‌نوشتم ولی با تاسف رفتم پی‌کارم و ننوشتم!!!!!!

  • جمعه ۱ اسفند ۹۳
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan