صفحه‌ی 189

*/؟/*

به نام خدا.


  سلام. گاهی اصلن مسئله نیست که بخواهی بنویسی یانه، دل و دماغ داری یا نه. موضوعی برای نوشتن داری یا نه. گاهی اصلن این‌ها مسئله نیست! مسئله فقط این‌ست که نمی‌دانی از میان این همه کاری باید بکنی کدام ارجحیت دارد به آن یکی!

سعی می‌کنم میم نویسم! 

  • پنجشنبه ۳۰ مهر ۹۴

صفحه‌ی 188

*/تله‌وزیون شهید شد!/*

  • جمعه ۲۴ مهر ۹۴

صفحه‌ی 187

*/این‌کتاب را نخوانید/*
الف.
سلام.


  "...مردی که نه من و نه مردی به نام راوی و نه دوست مرد راوی است، در یازدهم اسفند 1343، در ساعتی که نمی‌دانست، به جای این که بگرید با خنده به دنیا آمد و هر وقت که گرسنه‌اش هم می‌شد می‌خندید. کتاب که می‌خواند، می‌خندید. ازدواج که کرد، می‌خندید. ماشین که سوار می‌شد، می‌خندید. روزنامه که می‌خواند، می‌خندید. و بالاخره آنقدر خندید که حوصله‌ی همه را سر برد و آن‌ها تصمیم گرفتند که کاری کنند که دیگر نخندد؛ چون آن‌ها کاری نمی‌کردند. آن‌ها نه می‌خندید و نه گریه می‌کردند. آن‌ها فقط زنده‌گی می‌کردند و زنده‌گی که خندیدن و گریه کردن نیست. پس با محکم‌ترین نخی که تابه‌حال ساخته بودند و به‌ترین سوزنی که موجود بود، لب‌های‌ش را کیپ به هم دوختند. حالا او دیگر نمی‌توانست بخندد، اما قیافه‌اش آن‌قدر خنده‌دار شده بود که آن‌ها مجبور شدند برای اولین بار بخندند و از آن به بعد آن‌ها هم گرسنه‌شان که می‌شد، می‌خندیدند. ازدواج که می‌کردند می‌خندیدند. کتک که می‌خوردند، می‌خندیدند. روزنامه که می‌خواندند، می‌خندیدند و کسی نبود که حوصله‌اش سر برود و تصمیم بگیرد کاری بکند که دیگر نخندند و آن مرد زنده‌گی می‌کرد و آن‌ها می‌خندیدند، همان کاری که آن‌ها تا دی‌روز می‌کردند. آن‌ها زنده‌گی می‌کردند و مرد می‌خندید..."

از "این کتاب را نخوانید" کارِ "کامرانِ سحرخیز"



  متن پستِ 184 را نوشته بودم. فردای‌ش مهمان داشتیم، علی، پسرِ آقایِ محمدی، از مهمان‌ها، اجازه گرفت که یک کتاب را بخواند. شاهزاده و گدا! بعد من ناخودآگاه گفتم که صبر کن گزینه به‌تری هست، و هم‌ این‌طور بی‌هدف گشتم توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ام، یک آن "این کتاب را نخوانید" را باز کردم و شروع کردم به خواندنِ هم‌این متن! خیلی برای‌م جالب بود که عین‌ش نوشته‌ام بودم!  من این کتاب را حداقل دو یا سه سال پیش خوانده‌م!

  مقام معظم ره‌بری، دل‌م پر است. چرا کتاب‌خانه‌ت، آن هم با نوشته‌ی گنده‌ی عمومی، شرط معدل دارد؟ مگر من می‌خواهم درس بخوانم آن‌جا! حالا گیریم من معدل هجده نشد، شد هفده، باید دلیل بر این باشد که من فرهنگ کتاب‌خوانی ندارم، که نمی‌توانم عضو شوم؟ یک عضو ساده، که حتا مجانی هم نیست! بغض توی گلوی‌م را پرکرده، چون، چون تو حرف‌م را هیچ‌وقت نمی‌شنوی... . معدل را گذاشته‌اند برای واحد اندازه‌گیری دانش فردِ محصل مثلن! اما فقط در شرایط یک‌سان چنین چیزی درست است. وقتی همه‌ی آموزش‌ها یک‌جور باشد، همه‌ی امتحان‌ها یک‌جور باشد، همه‌ی تصحیح‌ها یک‌جور باشد... اما وقتی چنین چیزی نیست، چرا معدل معیار است؟ شاید با خودم فکر کنم که اگر صدای‌م را می‌شنیدی می‌گفتی که من را راه دهند به کتاب‌خانه‌یِ عمومی‌ت، با شرایط خاص. ولی من وقتی به آن کنف شدن جلوی هم‌کلاسی فکر می‌کنم، چنین چیزی من را اصلن ارضا نمی‌کند. دل‌م پر است... . چرا نباید این کتاب را بخوانیم؟

  • چهارشنبه ۲۲ مهر ۹۴

صفحه‌ی 186

*/خران/*

الف.


سلام.

  بعضی وقت‌ها دل‌م می‌خواهد، وسطِ دو نفر که افتاده‌اند به لفاظی و بزرگ شمردن خود و یا حداقل کوچک شمردنِ دیگری، داد بزنم بگویم"آهای خران، یک لحظه گوش دهید ببینید روبروای‌تان چه می‌گوید، بعد جواب دهید!"

  • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴

صفحه‌ی 185

*/نمی‌فهمم!/*

الف.


سلام.

  گاهی اصلن نمی‌فهمیم که چه می‌گوییم! چه می‌کنیم. چه رفتاری و چه کرداری از خودمان نشان می‌دهیم. اصلن گاهی دل‌مان می‌خواهد هیچ غلطی نمی‌کردیم. اصلن حتا فکر هم نمی‌کردیم. اصلن وجود ما در بعضی‌ جاها، اصلن لازم نیست. نبودن و نبودن. گاهی فکر می‌کنم، لازم است یک جی‌پی‌اس از یکی از ورژن‌های Need for Speed یک فِلِش جلوی‌ت ظاهر شود که بگوید کدام ور بروی درست است. و کدام راه را باید برگردی. ولی خدا، حتا برای به‌ترین‌های‌ش هم چنین چیزی نداده، گاهی پیامبران‌ش افراط می‌کردند در مهربانی و گاهی هم زود خسته می‌شدند.

  هیچ‌وقت چنین چیزی‌نبوده، چرا؟ چون می‌گویند که انسان خود مختار است. (مثلن!) باید خودش درک و تحلیل کند. باید خودش تشخیص دهد. چنین چیزی از نظرِ من، کاملن درست نیست، ینی اصلن شاید درست نیست. چرا باید به مخلوقی مثلِ آدم گفته شود نخور آن را! چرا؟ دلیل‌ش چیست؟ خودت می‌فهمی!!! و بعد هم تبعید می‌شود... .

  گاهی اصلن نمی‌فهمم چه می‌گویم!

  • يكشنبه ۱۹ مهر ۹۴

صفحه‌ی 184

*/چه‌کاره‌ای؟/*

الف.
سلام.
  او مثلِ همه نبود، فرق‌ داشت احساس‌های‌ش! شاد که می‌شد، قایق درست می‌کرد. ناراحت که می‌شد، قایق می‌ساخت. گریه می‌کرد و قایق درست می‌کرد. هیجان‌زده می‌شد و قایق می‌ساخت. رنج می‌برد و آزرده خاطر می‌ساخت. این‌قدر قایق می‌ساخت که غرق شد در بی‌آبی قایق‌های‌ش!
  شما اگر به یک کار معتاد بودید چه می‌کردید؟ من قایق ساز بوده‌ام، دیگر ترک کرده‌ام!
+با پراگراف اول یادِ کتابِ "این داستان را نخوانید" افتادم! اگه بخواید اون قسمتی رو که شبیه‌ش هست رو می‌نویسم.
+ایده می‌خواهم که با دو ساک قایق کاغذی چه کار کنم!

  • شنبه ۱۸ مهر ۹۴

صفحه‌ی 183

*/بنویسم.../*

الف.


  سلام. می‌خواهم بنویسم و کلِ این هفته را پر کنم ولی نمی‌شود، چرای‌ش را نمی‌دانم و می‌خواهم بنویسم و کلِ این هفته پر کنم! می‌خواهم این‌قدر بنویسم که جان‌م در برود. می‌خواهم بنویسم از همه چیز. از این که چه قدر بد لحن‌ حرف‌های‌م برداشت می‌شود، تا این که معلم‌مان درباره هم‌خوابی ما با جامعه و طبیعت چه می‌گفت که باعث می‌شود جنینی به نام ایده در سرِ ما پیدا شود، از این که الان دارم چه‌ کتاب‌هایی می‌خوانم، و چه کتابی را به لطف دوستان پیدا کردم!!!!


چرا من این‌جوری‌م؟

بنویسم!!

  • جمعه ۱۷ مهر ۹۴

صفحه‌ی 182

الف.


سلام. ساعتِ شش و ربعِ صبح هم که باشد، اگر آدم حوصله یک ربع نوشتن داشته باشد، هر چند موضوعی نداشته باشد و هر چند که ننوشته باشد چند روزی، چیزی، باز هم می‌تواند بنویسد، حتا اگر خواب‌ش بیاید!

  ام‌روز دوشنبه است. چندم‌ش را نمی‌دانم، مهرِ نود چهار. ام‌روز روزی‌ست که یک زنگ عربی و دینی داریم. هر چند شاید خوش نیاید دل‌مان را و یا خوش نیامده باشد، ولی به قولِ مهدی، باید سعی به دوست داشتنِ دروس کنم، برای هدفی به درد نخور، برای نمره. زنده‌گی کل‌ش چیزِ به درد نخوری نمون می‌کند. آدم می‌خواهد به چی برسد؟ آدم هیچ‌وقت غرقِ چیز‌هایِ خوبِ زنده‌گی نمی‌شود. غرقِ پول‌ش می‌شود، غرقِ بدبختی‌هایِ روزانه و بدخوابی‌هایِ شبانه! که چه بشود؟ آدم فقیر زنده‌گی کند ولی با آرامش خیلی به‌تر است، از...، از چی؟


شش و ربعِ دوشنبه!

  • چهارشنبه ۱۵ مهر ۹۴

صفحه‌ی 181

*/4شمّبه/*
الف.


سلام.
برنامه‌ی‌مان دو زنگ هنرهای تجسمی با مسدر ضیایی و دو زنگ ادبیات و زبان فارسی با مسدر شادیان.
آقای ضیایی خودش می‌گوید که خیلی سخت‌گیر است.  خب یک تمرین گفته بود که به عبارتی جالب بود. و خب برای هفته‌ی بعد راپید خواست کاغذ A4 زیاد و مداد و اتود. گفت کم کم زیادتر هم می‌شوند. نمره هم ژوژمان! و گفت باید تا آخر ترم طوری کار کنید که روی‌م بشود که بگم آثارتان را بزنند روی دیوار. مسدر شادیان بسکتبالیست حرفه‌ای‌ست که زانوی‌ش بر فنا رفته و در کل خیلی خوب بود. داشتم می‌آمدم، خانه، سوار ماشین‌ش بود! رسید به من گفت خداحافظ عزیزم!
  • چهارشنبه ۱۵ مهر ۹۴

صفحه‌ی 180

*/3 شمّبه/*

الف.


سلام. ام‌روز زنگِ اول هیچی نداریم، دو زنگِ بعدی عکاسی داریم و زنگ آخر نیز تاریخ هنر ایران!

دبیر عکاسی‌مان، مسدر بهره‌مندپور هستند. گفت دوربین عکاسی نیازمان می‌شود و نمره براساس ژوژمان، 16 و تئوری 4 است. یک کمی هم توضیح داد دوربین را! و گفت که برای هفته بعد که این هفته‌ست، برای هریک از شاخه‌هایِ عکاسی 10 فریم برای‌ش ببریم!

دبیر تاریخِ هنر ایران‌مان مسدر شاه‌مردی هستند! کلی حرف‌های دل چسب زدندی و گفت برای هنرمند شدن باید کلی سختی کشید و یک از آن سختی‌ها من هستم! نمره می‌دهم سخت!!!


  • سه شنبه ۱۴ مهر ۹۴
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan