صفحه‌ی 69

برف
دی‌شب که برای اصلاح نمودن موی‌م رفته بودم سلمانی، برفکی، نم‌نمکی می‌بارید،
و من عاشق برف در خوشحالی تمام در حال بریدن پوست خود بودم که گنجایش‌م زیاد شود!
پاشیدن برف توی چشم‌های چه لذتی ناگفتنی داشت!
و من می‌دانم که دوچرخه‌ام هم از این ماجرا خوشحال بوده و مرا می‌بخشد که به‌جای گرفتن پنچری‌ش فقط بادش زده‌ام.
دوست‌ت دارم دوچرخه کوچولو، خیلی بیش‌تر از برف!

  • جمعه ۲۹ آذر ۹۲

صفحه‌ی 68

به نام او.
نمی‌دانم چرا وقتی که درس نمی‌خوانم باید بگویم که درس می‌خوانم.
نمی‌دانم چرا همه وقت این رمان‌های مهدی برای‌م جذابیت ندارند ولی نوبت امتحانات که می‌رسد جذابیت‌ خاصی پیدا می‌کنند. یا دل‌م می‌خواهد کتاب‌هایی را که قبلن خوانده‌ام دوباره بخوان‌م. یا مثلن علاقه‌ی خاصی به نقاشی نمودن، نوشتن، و دوچرخه سواری پیدا می‌کنم. 
همیشه نمی‌دانستم که چرا این گونه است اما کنون می‌دانم:
-تنبلی-
و حال هر چه دنبال راه حل می‌گردم نمی‌یابم.

  • جمعه ۲۹ آذر ۹۲

صفحه‌ی 67

هیچی :)
  • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۲

صفحه‌ی 66

دیگه بی‌خیال زندگی شدم. این که دارم می‌شم شبیه یه آدم دیونه بارم خیلی عذاب آوره!این که تنبل شدم و درس نمی‌خونم و عینهو دیوونه‌ها فقط و فقط و فقط دارم رفع تکلیف می‌کنم. این که زندگی‌م شبیه هم شده و این که دیـونه باشی خیلی عذاب آوره!

پس بزن بریم بهشت!


  • چهارشنبه ۲۰ آذر ۹۲

صفحه‌ی 65

هیچی! :)

  • چهارشنبه ۱۳ آذر ۹۲

صفحه‌ی 64

«خبرت هست که مرغان سحر می‌گوینـد

آخر ای خفــته، سـر از خواب جهالت بردار؟

تا کی آخر  چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار»

***
راست‌ش حوصله و وقت نوشتن نداشتم. فک کنم همین شعر سعدی برای این هفته کافی باشه!


  • جمعه ۱ آذر ۹۲
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan