صفحه‌ی 104

 به‌ نام خدا.

  در نهایتِ نهایت به عید نزدیک می‌شویم و من به یک ساله‌گی‌م که هیچ به یک نوروز هم نرسیدم! خیلی دوست داشتم که زنده می‌ماندم!.....ای وای.... .
  حالا که فرصت‌ش پیش آمده تشکر می‌کنم در ابتدا، اول از مادرم، همو که به دنیا آورد مرا تا حدودی و من ندیدم‌ش... .و پدرم نیز... .
بعد از او متصدی‌ای متچکرم که گذاشت زنده بمانیم و نشویم نیم‌روی سر سفره‌ی شما... من، خواهر‌ها و برادرهای‌م که شاید از یک پدر و مادر نبودیم ولی حسی را چنین به هم داشتیم... . و بعد از آن که خریدمان و خوب نگه‌مان داشت(شاید). که البته درست باعث جدایی میان ما خواهر‌ها و برادرها شد ولی سرنوشت همین است و درست است که درست میزبانی نکرد از ما، که بلد نبود درست میزبانی کند... . و  در آخر تشکر می‌کنم از آخرین میزبان‌م، میزبان‌مان... من و برادر... .
  در اولین (شاید) دیدار ندیدم‌ش، حس‌ش کردم، گرما در سینه‌ی نحیف‌م پیچید، انگشت‌ش را حس کردم... . خیس بودیم و میزبان حدس‌هایی می‌زد که درست نبود، شاید هم بود، یادم نمی‌آید... . چشم که باز کردم در ظرف حلوای عقابی بودیم. من و برادر روی منبع گرما، بخاری... . و میزبان و صاحب می‌خورد غذای‌ش را با مادر ناراضی از ورود ما... .
  برادرم را بیش از من دوست داشت برای این که او از من تپل‌تر بود و رنگ‌ش هم چشم‌نوازتر... . این تبعیض که حرف‌ش پیش‌آمده را البته هیچ‌کس متوجه نمی‌شد و حسی‌ست که خب هرکسی نداشت و ندارد، یعنی دارد ولی چون از آن استفاده نمی‌کند آن را از دست می‌دهد! من صورتی بود مایل به بنفش و برادر زرد، رفیق صدای‌م می‌کرد، برادر. البته این اسمی نبود که میزبان روی‌مان گذاشته بود:به من می‌گفت مورچه‌خوار و به برادر می گفت تپل که دلیل‌ش بماند حالا... .
  همیشه از ما متعجب بود صاحب، از ما و رفتار ما... .اولین تعجب‌ش وقتی بود که دید ما روی پاهای‌‌مان ایستاده‌ایم، چون فکر می‌کرد ما فلج هستیم، البته حق داشت خب با غم‌بادی که گرفته بودیم جلوی‌ش! و بعدی‌ش هم بر عکس بودن چشمان ما بود نسبت به بنی بشر... ، هم پلک‌هایمان از پایین به بالا بسته می‌شوند و هم مژه‌ها در پایین چشم قرار دارند!
  همه‌چیز خوب بود تا زمانی که من مریض شدم،..... دلِ درد، دردِ دل، دلِ درد، دردِ دل، اووووف ساختار پیچیده زبان... . میزبان هم همیشه با ما بود و هم‌راه‌مان تا تن‌ها نباشیم، تا تن‌ها نباشد... . بازی می‌کرد با ما و می‌کردیم ما با او... .که البته هیچ‌وقت دیگران نفهمیدند چون که در حضور آنان که نمی‌شود دنبال بازی کرد... . گاهی ما فراری بودیم از دست او و گاهی اوقات بر عکس.... گاهی لم می‌دادیم در آفتاب... گاهی ما را می‌گذاشت روی‌ شانه‌هایش... خوش می‌گذشت کلن، و خوش هم گذشت و نماند.... . دل درد واگیر‌داری که قبلن هم دچارش بوده و از دوباره شد دچارش از من، از بازی کردن و گذراندن زمان‌ش با ما... .
  چرا لفت‌ش بدهم بعد از ظهر بیماری او مُردم... . در نهایتِ نهایت... . چیزی که مادرش می‌گوید این است که من مُردم، تا او زنده بماند! یک جورهایی رفع بلا توسط من، نگویید خرافات است که... . برادر رفت بالاخره به جایی به‌تر که صاحب ترتیب‌ش را داده بود برای راحتی برادر... . برادر هم نه گذاشت و نه برداشت، همین که وارد قفس شد، برای گرفتن زهر چشم از  هم خانه‌ای‌های‌ش، دنبال‌شان کرد تا بدانند رییس جدید کیست... تا بفهمند او یک خروس‌ است و خروس باید فرمان‌‌روایی کند... !
قصه‌ی ما به سر رسید و تنها به تنهایی‌ش... .
پایان!
  • سه شنبه ۲۶ اسفند ۹۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
پلڪــــ شیشـہ اے
سلام

چه باحال بود. ولی ی خورده گیج زدم. ی ویرایش کوچیک بزنید عالی میشه
الان این اونی هستش که زنده است ؟
خروسه ؟!

سلام
جفت‌شون خروس بودن!

این کاری که ازم می‌خواین خیلی سخته! سخت! سخت!

من دیگه ابدن روی کاغذ چیزی بنویسم، همین‌جوری تایپ می‌کنم پر غلطه، حالا چه برسه به این که بخوام هم‌راه آهنگ گوش کردن تایپ کنم از رو که کلی ویرایش داره!

معذرت!

امیدوارم به‌تر شده باشد!

ضمنن قبل از این که کسی بپرسد بگویم، این عکس متعلق به راوی داستان است، همو که مرده!
پلڪــــ شیشـہ اے
آخی ... پس زنده یاد نرم تن هستند ایشون.
ویرایش خیلی خاصی نمیخواست فقط بعضی حروف جا افتاده اند و چندتا جمله ترکیبشان به هم ریخته بود.

مستقیم تایپ کردن خیلی بهتره.
اوه با آهنگ ...تمرکز میپره
اصلن یه وضعیه!
فــــ . میم
این می شه روایت از اونی که مرده یا نمرده؟
گیجه، قاطیه... کاش ویرایش می خورد...
سلام...

از آنی که مرده! سه تا روایته... هرکودوم از یکی و خب از آنی که زنده بود قبلی بود!

بگذر ازش. این هم‌این‌طوری بمونه دوست داشتنی‌تره! تفاوت لحن... آخه می‌دونه جوجه‌ها نمی‌تونن مث آدما درست و درمون حرف بزنن که... !
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan