صفحه‌ی 210

*/پایان تلخ، به‌تر از تلخیِ بی‌پایان!/*

الف.


سلام.

"  ابراهیم تندی گفت:«راستی راستی داریم می‌ریم عملیات؟ من... یعنی توی این مدت، من توی هیچ حمله‌ای نبودم، نمی‌دونم چه جوری‌ است. یعنی... راست‌ش نمی‌دونم مرگ چه جوریه...»

  انگار که نتواند ته حرف‌ش را بگوید. یک لحظه ساکت ماند و چشم دوخت به عبدالله. صورت‌ش - از عجز و درمانده‌گی - به حالت زاری در آمده بود.

- ببین جوون، دنیا رقاصه‌ است که جلوی هر کس، یه مدت می‌ماند و می‌رقصد و یک‌دفعه - به‌دون آن‌که انتظار داشته باشی - می‌رود. می‌گویند توی جنگ، این را می‌شود خوبِ خوب دید. وگرنه - آن چیزی که دنبال‌ش هستی تا بفهمی - خیلی هم چیزِ مهمی نیست. جوون، مرگ وحشت‌ناک نیست - اتفاقن اصلن هم چیز بدی نیست - مردن ترس‌ناک است.

  ابراهیم که معنیِ تکه‌ی آخرِ حرف‌ش را نفهمیده بود، هاج و واج نگاه‌ش کرد. عبدالله پاشد سرِ جای‌ش نشست. پای‌راست‌ش را جمع کرد تو بغل و دو دستی چسبید. این‌طوری عینهو یک مشتِ بسته شده بود:

- زن و اجل، هر دو از یک قماش هستند: یقه‌ی کسانی را می‌گیرند که از آن‌ها فرار می‌کنند و از دستِ کسانی در می‌روند که طالب‌شان هستند. تو هنوز گیرِ هیچ کدام‌شان نیفتاده‌ای که بفهمی چه می‌گویم!

  سرش را مثل آدم‌های دانا - مگر نبود؟ - تکان تکان داد و وقتی دید هنوز هم ابراهیم معنی حرف‌ش را نفهمیده بود و برّ و برّ نگاه‌ش می‌کند، زیرجلکی خندید. باد سرد که بوی نمک را با خود می‌آورد و شور بود، ته حلق‌ش را سوزاند. چند تا سرفه‌ی خشک کرد. وسطِ سرفه‌ها بالِ چشم‌های‌ش را بالا برد و نرم گفت:«من فقط این را فهمیده‌ام که: آدم به‌تر است یک‌بار برای همیشه بمیرد تا این‌که همه‌ی عمر با وحشتِ مرگ زنده‌گی کند.»

"پرسه در خاکِ غریبه" از "احمدِ دهقان"

رسم الخط نوسنده محفوظ نیست!


+ حافظه که نداشته باشی، نام کتاب را که قبلن "شاید" خوانده‌ای یادت نمی‌آید، حافظه که نداشته باشی، وقتی شروع به خواندنِ کتاب می‌کنی، برای‌ت آشنا می‌زند، حافظه که نداشته باشی نمی‌دانی که قبلن این کتاب را کامل خوانده‌ای یا نصفِ و نیمه و هنوز تما‌م‌ش نکرده‌ای! همه‌ش را که می‌خوانم یادم می‌آید، اما نمی‌دانم تا کجا‌ی‌ را باید بخوانم که یادم بیاید که کل‌ش را خوانده‌ام یا نه!

+ پی نوشت نوشته‌ایم، مهم‌تر از خودِ نوشت شده!

  • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
علی محمدرضایی
منظور؟
سلام.

باز از این سوالا پرسیدی؟
علی محمدرضایی
خب من میخوام ببینم ینی چی این پست
خودت به چه چیزی رسیدی برادر من؟

داری نقش ابراهیمِ داستان می‌شی!
فاطمه .ح
حالا که همچین ابهاماتی برات درباره ی خوندنِ کتاب پیش اومده بهترین راه اینه که تا اخر بخونی.
اگه قبلا هم کامل خونده باشی ش بازهم به جایی بر نمیخوره که:)
سلام.

دارم هم‌این کار رو می‌کنم!!!

:))
. عارفه .
وقتی تهشو یادتون نمیاد و اگه واقعا مهمه براتون که یادتون بیاد، پس باید تا ته خوندش به نظرم!
سلام.

مسئله‌ای که حساس‌ترش کرده این که یادم نمی‌آد کاملن خوندم‌ش یا نه!
Haa Med
نخوندم این کتاب رو.
سلام.

بخونید این کتاب رو!
بوتیمار ...
یبار منم اینجوری شدم...
سلام.

آخ که چه بده!!!
پلڪــــ شیشـہ اے
بین صفحات کتابتون با چیزی علامت بگذارید تا فراموشتون نشه.و اونهایی که خوندید رو جایی یادداشت کنید یا اگر کتاب برای خودتونه ابتدا یا انتهای کتاب بنویسید که خوندیدش.
سلام.

این هم روشیه!

اون بوک مارک رو که دارم! از این به بعد هم باید درباره‌ی هر کتاب که می‌خونم چند خط بنویسم! این‌طوری بیش‌تر تو حافظه‌م می‌مونه!
علی محمدرضایی
نمیدونم چرا اون موقع که نظر گذاشتم نصف پست نبود یا تو ویرایشش کردی پستو یامال من نصفه اومد.نمیدونم
حالا منظورت رافهمیدم
شاید هم شما ادامه‌ی مطلب رو نزدی!
parisa .A
روی مخ است این!
آدم را گاهی از کتاب هم زده میکند ...
سلام.

به هر حال کتابیه که ارزش خوندن دوباره رو داره، مثل این که!
خانم الف
آخرش که یادتون نمونده ..
پیش میاد!
سلام.

آخه چرا باید پیش بیآد!
علی محمدرضایی
اون موقع ادامه مطلب نداشت
داش!!

من هم موقع که انتشار شد، خودم رفتم چندبار از روش خوندم و غلطاش رو اصلاح کردم!

خب ندیدی دیگه، ناراحتی نداره که! می‌خوای الان نظرت رو بگو!!!
محمد رضا
man ke haf hardam ba in mozo!
Haze .W
من منتظر اون پست در باره "سلام" هستم ها :|

سلام ؛)
سلام.

راست‌ش پشیمون شدم، البته الان پشیمون شدم که پشیمون شدم!

به نظرم صبر پیشه فرماییم به‌تره!
ابوالفضل ابراهیمی
جالب بود ممنون.
سلام.

:)
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan