صفحه‌ی 266 - من هیچی حالی‌م نمی‌شه، چون گاوم!

الف.

 سلام...

  من از گرافیک هیچی نمی‌دونم، از نقاشی، از طراحی، از ترکیب‌بندی، از نور، از عکاسی، از تاریخ هنر، از سبکای هنری... من از هیچ‌کودوم اینا هیچی نمی‌دونم... اون‌قدری هیچی نمی‌دونم که وقتی دوست‌م کارش رو نشون می‌ده و می‌خواد که نظر بدم، از خودم خجالت می‌کشم. من نظرم رو می‌دم ولی در نظر خودم فقط نظریه که با توجّه به احساسات و عواطف یه پسر نوجوونِ خنگِ نفهم گفته شده. این سه سال هنرستان یک چیز رو به صورت اساسی به من فهموند، و اون هم هم‌این بود که من هیچ‌چیزی در مورد هیچ مقوله‌ای بلد نیستم. ممکنه از هر چیزی ناخونکی زده باشم، امّا به طور کلّی هیچ چیزی در هیچ زمینه‌ای بارم نیست. راست و پوست کنده‌ش که هیچ چیزی حالی‌م‌ نیست. تمام کارهایی هم که کردم توی طراحیِ پوستر یا تصویرسازی یا هرچیز دیگه‌ای فقط و فقط بر اساس احساسات‌م بوده... شاید احساسات‌م با دیدن کارهای خوبِ این و اون کمی تربیت شده باشن که بفهمن چی خوب و چی بده. امّا خب به طور ذهنیه ولی نمی‌شه توضیح‌شون داد، توی قسمت ناخودآگاه‌ن... و با این که دارای ارزش بسیار بسیار مهمی هستن، هیچ ارزشی ندارن.

  با همه‌ی این‌ها اگه بخوام یک نکته‌ی مثبت در مورد خودم بگم اینه که ایده‌های خوبی دارم. هم‌این که جمله‌ی قبل تموم شد حس کردم که زیاده‌روی کردم. امّا خب این نه فقط حرفِ من، که حرفِ دوستان و استادان‌م هم هست و این باعث خوش‌حالیِ منه که چیزی در وجودم وجود داره:)) امّا ایده‌ی خوب تا وقتی اجرا نشه به دردِ جرزِ لایِ دیوار هم نمی‌خوره! می‌خوره؟! امّا من اجرای خوبی ندارم. پاراگراف قبلی رو برای هم‌این نوشتم که بگم من اجرای خوبی ندارم، چرا که چیزی حالی‌م نیست. در هیچ زمینه‌ای. تأکید می‌کنم در هیچ زمینه‌ای... چه هنری چه غیر هنری. و اصولن همیشه اجراهایی که از ایده‌هام داشتم با تصویر ذهنی‌‌م، زمین بوده و آسمون. این در هر زمینه‌ای:)) یکی از دلایلی هم که همیشه موقع خودکشی منو به سوی دنیا باز می‌گردونه هم‌این ایده‌هاست... یه جورایی می‌گه دل‌ت چه شد؟ دل‌ت چه شد؟ به باد رفت؟ تمام ایده‌ها و آرزوها؟ ز یاد رفت؟ چون که حس می‌کنم که ایده‌هایی که دارم نیاز دارن که اجرا بشن... چون حس می‌کنم که حرفی برای گفتن دارند... حالا این که این حرفا، حرفای من‌ن یا خودشون رو... نمی‌دونم:))

  اون روز، احتمالن سه‌شنبه‌ بود و ما تصویرسازی داشتیم. تصویرسازی فرمِ به شدت موردِ علاقه‌ی منه. به خاطر هم‌این لابد با ذوق و شوق فراوان در کلاس حضور به عمل رسونده بودم... آخرین جلسه‌ی کلاس بود و استادهای ساعت‌های بعدی نیومده بودن. بچه‌ها بعد از تموم شدن زنگ دوّم حاضر و آماده شدن که برن خونه‌هاشون... امّا هرچی اصرار کردن که من برگردم، این کار رو نکردم... چون کاری رو شروع کرده بودم که دوست داشتم به پایان برسه. البته اون کار توی خونه هم می‌تونست به پایان برسه، امّا دیگه استاد تصویرسازی‌ای نبود که راه‌نمام باشه. پس مسلمن موندم و استاد هم گفت که در ساعات بعدی کاری نداره و اگه بخوام می‌تونه بمونه! نتیجه‌ی کار اون روز، کاری شد که به شدّتِ زیادی دوست‌ش دارم. تنها تصویرسازی‌ای از منه که کاملن کاملن دوست‌ش دارم و دوست ندارم هیچ تغییری توش اتّفاق بیوفته. استاد از من خواست که با یه گاو، یه تصویر بسازم... تصویرهای مختلفی توی ذهن‌م شکل گرفت، که‌ به‌ترین‌شون، روی مقوّا نقش بست.

  همون روز یا بعدتر گاوِ رویِ ماه‌م رو، در اینستاگرام به اشتراک گذاشتم. امّا خب فضای اینستاگرام هیچ اون بازخوردی رو که می‌خواستم نداد! جایی که توش لایک مهم‌تر از کامنت باشه هم‌این می‌شه دیگه! از اون موقع حس کرده‌ام که در حقِّ این عزیز دردونه ظلم شده. این شد که تصمیم گرفتم براش یه پست بنویسم:) و بگم که به‌تر از اونی نیست. و تمامن دوست‌ش دارم، هرچند که خیلی گاوه... کاملن گاوه:))



پ.ن: وقتی توی فکر نوشتن این پست بودم، به یاد داستانی افتادم از محمّدِ صالح‌علا. این داستان رو من با صدایِ دل‌نشینِ خودش از داستانِ هم‌راهِ شماره‌یِ یکِ هم‌شهریِ داستان شنیدم. اسم داستان اسم جلال‌آباده. شخصیت اصلی داستان دانشجوی دام‌پزشکی‌ایه که عاشق گاوهاست:)

  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
هالی هیمنه
از اونجایی که منم چیزی از تصویرسازی و این چیزا سر در نمیارم، فقط می‌تونم بگم که خوبه، یعنی زیباست. اینکه کلّ تصویر گاو پیدا نیست یه جور حسی به آدم می‌ده، مثلاً احساسِ کنجکاوی. بعد هم وقتی سایه‌اش رو نگاه می‌کنی، می‌بینی گاوه مثل سلحشورها خیلی با ابهت ایستاده رو به خورشید و داره فکرایی می‌کنه. یا شاید هم فقط داره آفتاب می‌گیره. نمی‌دونم. :))


+ اولین چیزی که بعد از خوندنِ عنوان به ذهنم رسید این بود:

گاب!

این چندوقته خیلی از این واژه استفاده می‌کنم. هم جنبۀ طنز داره و هم بهتر از باقیِ حیووناست ــ مثلا خر و الاغ و سگ و گرگ و پلنگ و شیر و زراه و این چیزا. :))
سلام...
سپاس گزارم،‌ امّا خورشید نه:)) ماهه! توی قبل از ادامه مطلب اینو نوشتم: "بی‌گاه شده، بی‌گاه شد، گاوی به روی ماه شد!" :)))


:)))
محمدعلی ‌
منم که کلا از تصویرسازی چیزی نمی‌دونم... ولی‌ حسی و ذهنی، آره. تصویر قشنگیه :))
سلام...
یکی از دلایل علاقه‌ی شدید من به تصویرسازی، اینه که به شدت پای‌بند به حس و حاله:)) و خب کلن حس و حال مهمه:) سپاس‌گزارم.
هالی هیمنه
گفتم یه جوریه، نگو ماه بوده. :))

پس بهتره یه کاری کنید؛ نوشتۀ قبل از ادامۀ مطلب رو هم توی پست ها بیارید. توی تنظیمات یه گزینه داره برای این کار. نمی‌دونم دیگه، شاید هم دلتون نخواد. خیلی به ندرت پیش میاد متنِ قبل از ادامۀ مطالب رو بخونم.
نه اتّفاقن... جدیدن به این روش رسیدم:)) سابقن به جمله از متن رو کپی می‌کردم، امّا الآن یه جمله مرتبط با عنوان یا متن یا جفت‌شون می‌ذارم... هرکی علاقه به اون داشت، بره بخونه:))
پر ِ خاکستری
خب قطعا استعداد داشتی دیگه که اینجوری شدی، احساسات و اینام که باعث میشن تو یه اثر خلق کنی خیلی مهمن! اینم که اینقدر با خودت بدی و فکر میکنی چیزی نمیفهمی، که اشتباه میکنی به نظرم ولی میتونی کتاب بخونی دیگه... اگه حوزه مورد علاقت گرافیک بوده و مستعد هم هستی پس باید روش سرمایه گذاری کنی، پس بفهم... هر قدری که فکر میکنی کافیه..
همیشه همینجوره، منم قبل از انتخاب رشته تصور میکردم ریاضیم خوبه ولی گاهی وقتا از خودم ناامید میشم :) نباید بذاری رشد کنه
سلام...
:)) اخلاق من این‌جوریه که مدام نیمه‌ی خالیِ لیوان رو می‌بینم اکثرن. این که این اخلاق مثبته یا منفی... حرف درش زیاده. آره مسلمن می‌شه با افزایش سطح دانش و ارتقاء دادن حوزه‌های تئوری و عملی درست‌ش کرد و خب اصن غر زدن نداره که. امّا این بار بیش‌تر برای این نوشتم که ارزش کارم رو برای خودم نشون بدم:)) و در موردِ همون افزایش سطح دانش هم من تنبل‌م. به شدت تنبل‌م :| و شاید براتون جالب باشه، من بعد از این که وارد گرافیک شدم، بیش‌تر و بیش‌تر فهمیدم کار چندانی با خود گرافیک نخواهم داشت، امّا وارد راهِ درستی شدم. ممنون بابت یک عدد کامنتِ مثبت:)
پر ِ خاکستری
و خییییلیییی خوبه جرات کردی بری هنرستان! من که ضعیف بودم نتونستم :)
یه سری اتّفاقات دست به دست هم داد که این اتّفاق آسون‌تر بیوفته. من اوّل دبیرستان مدرسه‌ی نمونه دولتی قبول شدم و خب زیاد درس نمی‌خوندم و... این شد که به نوعی خودشون با زبون بی‌زبونی می‌گفتن برو تو به درد این‌جا نمی‌خوری. و اگه می‌خواستم بمونم کلی باید منت و خواهش التماس‌شون رو می‌کردم:)) این شد که چنین شد. و یه دلیل دیگه‌ش هم این بود که ورزش نمی‌کردم :دی! توی یکی از هم‌این ورزش نکردنای زنگ ورزش پوسترِ هنرستان هنرهای زیبا چشم‌م رو گرفت:) و یه دلیل دیگه هم این که مدیر همون هنرستان هنرهای زیبا اومد توی دبیرستان تبلیغ هنرستان‌ش رو کرد. هرچند من رفتم ولی دیگه اون مدیر نبود. کلن حس می‌کنم با یه سری اتفاقات دیگه که همه‌شون برای من نشون‌ن من به سمت این هدف سوق داده شدم. افسانه‌یِ شخصیِ من این بوده لابد. تو این پست هم نوشتم، قسمت شماره‌ی 1:
http://mimajil.blog.ir/post/246
پر ِ خاکستری
مساله اینه که مدام نیمه خالی رو میبینین، یا گاهی وقتا نیمه پر هم میبینین؟!
این الان ارزش کار نشون دادن بود؟😂
تنبلی بهونه‌ست. شما نمیخواین که ارتقا بدین وگرنه میدادین!
خواهش میشه :)))
من نمی‌دونم شما از کی و چطوری این‌جا رو می‌خونید... و خبر دارید که من نیمه‌ی پر و خالی رو چطور می‌بینم... امّا در کل نیمه‌ی پر اهمیت چندانی نداره... روش نمی‌شه مانور داد... ولی نیمه‌ی خالی خیلی مهمه! باید پر بشه:))
آره وقتی هی بزنی تو سر خودت که هیچی نیستی، بعد یه چنین کاری رو کنی... از کسی که هیچی نبوده چنین کاری ارزش‌منده:))
این هم نگاهیه! ولی... چی بگم والّا :))
:))
پر ِ خاکستری
چه جالب! منم جو گیر بودم انگار رفتم ریاضی، از راهنمایی فرزانگان بودم. بعد که وارد رشته شدم احساس میکردم باید میرفتم هنرستان!
والا دنبالتون میکردم، ولی خیلی وقت نیست که برگشتم به دنیای وبلاگ :)
اون نگرش اصلی من نیست. یه دکتر مشاور موفق که دکتراش رو از مالزی گرفته تو یکی از سخنرانی هاش گفت که به جای اینجور فعل ها باید نخواستن رو گذاشت :) تا بدونیم انتخاب خودمونه!
مرسی که جواب دادین کامنتامو :))
حالا اگه مطمئن هستید که اشتباه رفتید، برای کنکور می‌تونید هنر بدید، و خب اونایی هم که با رشته‌های دیگه، کنکور هنر می‌دن اصولن موّفّق هستن، چون که عمومی‌ها رو خوب می‌زنن و بچه‌های هنر زیاد دنبال عمومی‌ها نمی‌رن و توش خوب نیستند. البته اگه منظورتون رو درست فهمیده باشم و هدف‌تون هنرستان هنر بوده باشه!

یه دکتر مشاور موفق که دکتراش رو از مالزی گرفته گفت... خواستم بگم کل نهاد این جمله برای من ارزشی نداشت:)) مهم چیزی که طرف می‌گه، نه این که مدرک تحصیلی‌ش از کجاست:)) و خب ایشون درست فرمودن. و اهمیّتی هم نداشت اگه از دانش‌گاه آزاد یالغوز آباد فارغ‌التحصیل بودن:))

جواب کامنت حقِّ مسلمِ هر کامنت‌گذاریه! مگر این که غیرش ثابت بشه:))
پر ِ خاکستری
شاید مهم نباشه نسبت به حرفی که زده، ولی عموما رزومه مهمه! :)
استاد طراحی‌مون... یه مثال بی‌نظیر برای این مورد می‌زد... البته به صورت تصویری‌ش یه چیز دیگه‌س. امّا... می‌گفت اگه مدرک دکترای فلان‌م که داشته باشی، قاب‌ش کنی تر و تمیز ببری بذاری رو میز دیزنی... با دست می‌زنن‌ش کنار، یه مداد کاغذ می‌دن به‌ت می‌گن یه اسب بکش ببینیم!
پر ِ خاکستری
نه ایشون خیلی فعال تشریف دارن😁
:)
فــــ . میم
من وقتی عنوان و دیدم، به شدت زیادی لبخند زدم و به شدت زیادی همذات پنداری کردم و باز  به شدت زیادی خوشم اومد از تصویر. به نظرم می شه دقیقه ها روش فکر کرد. دمتون گرم :)
اونجاهایی که نوشته شده که از چیزها چیزهاییشو  نمی دونید، به نظرم عبارت های مناسبیه. یعنی من یه موقع هایی از زندگیم، هی برمیگردم به خودم متذکر می شم تو هیچی هیچی نمی دونی‌. این به نظرم خیلی بهتره از اینیه آدم کاذبن فکر کنه خیلی می دونه و مثل بادکنک پر از غرور الکی بشه.
یه شعری بود من بچه بودم به مشقت حفظش کردم و می گفت که ان کس که نداند و بداند که نداند، اوضاعش خیلی بهتر از کسی است که نداند و نداند که نداند.
سلام:)

چه‌قدر من این کامنت رو دوست داشتم... یه جورایی حس این بود که بالأخره یکی فهمید:)) بعله سقراط می‌فرمایند که دانم که ندانم:))

آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

و آن کس که نداند و بداند که نداند
هم خویشتن از ننگ جهالت برهاند

و آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدار نمایید که بس خفته نماند

و آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

البته من فکر می‌کنم بیت اوّل رو صرفن تئوری بیان کرده :| البته بیت سوّم هم به نظرم درست نمی‌آد :| کسی که بدونه می‌دونه دیگه! مگه می‌شه ندونه که می‌دونه؟! اون وقت ندونه که می‌دونه، آیا به‌ش می‌شه گفت می‌دونه؟! :)) سر این چهارمیه خاطره دارم. یه بار معلّم زبان‌مون سر کلاس سریع خوند... بعد اومد ادامه بده... من آقا اجازه اجازه کردم فک کرد سؤال درسی دارم... گفت بله؟ گفت شعر رو یه بار دیگه می‌خونید؟! نخوند بی‌شعور :|
فــــ . میم
سلام و علیک سلام. :)

قابل نداشت. :)

عه! مرسی بابت شعر. من خیلی مشتاق بودم برم پیداش کنم، ولی هی فراموش می کردم. حالا اسکرین گرفتم برم باز به خودم مشقت بدم حفظش کنم که انگار عجیب به درد می خوره این روزها. :(:
چرا تئوریه بیت اول؟
الان منم سر بیت سوم به شک افتادم. ولی به خیالم آره ممکنه. یه سری از ما ها، یه سری از مثلا واقعیت ها و حقایق و اطلاعاتو می‌دونیم، ناخودآگاه می دونیم آقا این کار بده، اگه انجامش بدیم حماقته. ولی روشو می پوشونیم. به خودمون می گیم که: نه من که هنوز تجربه ش نکردم پس نمی دونم (قرار دادن تجربه کردن کاری= دانستن آن کار) پس می ریم می افتیم‌ توی چاهش. در صورتی که می دانستیم.
حالا دوستِ عنوان رو بیار باقالی بار کن :)
نمی دونم البته. اینا گمان های من اند.
[ اگه بخوام یه طور دیگه بگم که واضح تر باشه به گمونم گیرپاج کنم :) :D]
در مورد آخر هم که : هشتک: نه به انتظار داشتن شعور از بعضی از معلمان گرام :| (تجربه شده)
بیت اوّل تئوریه زیرا:) کهههه به نظر من هیچ‌کس نداند. نتواند که بداند. فک کنم شما خیلی روزمره بیان‌ش کردید من خیلی فلسفی نگاش کردم:))
آره این‌م می‌شه ولی... می‌شه دیگه خیلی رومزه‌ نگاش کنیم می‌شه:))

من گفتم بی‌شعور، ولی منظورم بی‌شعور نبود! منظورم بی‌شعور بود :| اتّفاقن معلّم خوبی بود، ولی به بچّه‌ها رو نمی‌داد کلن! یک امتحانای سختی می‌گرفت که بیست و نوزده شدن محال بود... بعد یه دفعه نوزده گرفتم ازش یه شادی پس گل رفتم که ایوووول:)) خودتون تصویر رو تصوّر کنید:) همون موقع دستور دادن از این به بعد کسی بعد از گرفتن ورقه از این کارا بکنه من می‌دونم باهاش:| تو دفتر خاطرات‌م هم یه have good time! برام نوشته:)
فــــ . میم
ها. البته. کسی همه چیز را نمی‌داند.
فلسفه‌ی تنیده در روزمرگی :))
+منظورم بی شعور نبود، منظورم بی شعور بود :)))
از این معلم اینطوری ها :|
:))
آره بعضی وقتا منظورم درست رسونده نمی‌شه، مجبورم بگم منظورم چیه :)))
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan