صفحه‌ی 244

الف

سلام.

  یک‌سری چیزها هست که همیشه عجب آدم را در می‌آورد. ام‌روز بعد از ظهر، از صدای تله‌وزیون که عروسی گرفته بود بابت ماه رمضان بیدار شدم و دیدم که مادر مشغول کارهای‌ش‌ست و پدر هم در خواب‌ست روی مبل، هنگ به تله‌وزیون نگاه کردم. و خب صدا را هم کم کردم که پدر بیدار نشود. اما او هم بعد از کمی پیچ‌ و تاب خوردن بیدار شد و  هنگ من و مادر و تله‌وزیون را نگاه کرد. بعد از چند دقیقه خطاب به من مادر یا تله‌وزیون گفت که ام‌روز حمله‌ کردن به مجلس و یکی از بچه‌ها معصومیه هم کشته شده. در نگاه اول چیز خاصی به نظر نیآمد، مردم همیشه جوگیر را متصور شدم که باز بابت یک‌چیزی تظاهرات کرده‌اند. و خب بدبختانه یکی هم آن وسط کشته شده. ادامه داد که به حرم هم حمله شده و آن‌جا هم کشته داده. که این‌طور :/ مادر برای‌ش ماجرا غیرقابل حل‌تر بود تا من، پس پرسید که کی حمله کرده آخه؟! پدر هم گفت داعش. دیگربار به هنگی خود فرورفتم:/ داعش؟ آمده ایران؟! خیلی برای‌م غیرباور بود، آن هم تقصیر خودِ این‌هاست که هی می‌گویند نیروی امنیتی فلان و بی‌سار و این‌ها. و کلی پز قوی بودن و امنیت ایران را می‌دهند که آدم دیگر نمی‌تواند باور کند داعش برای ایرانی‌ها هم وجود دارد. حالا اصلن وجود هم داشته باشد، نیروهای همیشه در صحنه‌ی ما کجا رفته‌اند که این‌ها حمله هم می‌کنند؟ این‌قدر از خودتان تعریف می‌کنید که توقع آدم از شماها بالا می‌رود دیگر! این‌قدری هم بالا می‌رود که به جای ترس کلی فیلم داریم از ماجرا که توسط مردم غیور همیشه در صحنه‌ی نترس ما گرفته شده. و البته تصور من این‌ست که اگر این فیلم‌ها نبود، و منتشر نمی‌شد خبرش، خیلی ساده از آن‌ می‌گذشتند و می‌رفتند پی‌کارشان. مثل یک شرکت خودروسازی که سوخت و هیچ خبری از آن در صدا و سیما منتشر نشد. مثلِ چند سالِ پیش که در زاهدان درگیری در حدِ ورود نیروهای امنیتی پیش آمد و هیچ خبری از آن انعکاس پیدا نکرد. از این بابت باید همه جانبه ممنونِ دوستانِ شهروند خبرنگارمان باشیم. شاید اگر آن‌ها نبودند خبری از پلاسکو هم نمی‌شد حتا. در هرحال ماجرا با همه‌ی این احوالات باز هم ساده گرفته شده. و مردم غیور ما باز هم در شهر حاضر شدند و دیگر مثلِ آن فرنگی‌ها نرفتند برای چند روز در خانه‌های‌شان قایم نشدند. جالب‌ست برای‌م که دوازده نفر آدم مرده‌اند ولی من هنوز متوجه نشده‌ام که کسی از آقایان مملکت تسلیت گفته یا نه. و جالب‌تر این که یک ربع به نه بود و وقتی زدم تا در بیست و سی ببینم جریان در چه جایی‌ست دیدم اصلن دارد چیزهای دیگر می‌گوید و متوجه شدم که چنین چیزی حتا ارزش یک ربع خبر و گزارش را هم نداشته. از این هم که بگذریم باز هم تعدادِ زیادی آدم مرده‌اند اما تله‌وزیون به عروسی و رقص و پای‌کوبی خودش بابت ماهِ میهمانی خدا ادامه می‌دهد. حتا یک نوار تسلیت هم آن بغل، مغل‌ها ریز و کوچک نمی‌زند برای چند نفر آدم. در صورتی که یک نفر آدم هنوز نمرده، عزای‌ش را می‌گیرند تا یک ماه پس از مرگ‌ش. آدمی که کارنامه‌‌اش خوب و بد را با هم داشته و یکی بوده مثلِ بقیه‌ی آدم‌ها، حالا دست‌ش بالاتر بوده، کارهای بزرگ‌تری کرده و بیش‌تر هم خورده و تفریح کرده، دیگر این‌قدر نیاز به تبعیض نیست که. با همه‌ی این احوالات من به این فکر می‌کردم که اگر قضیه جدی باشد یا جنگی هم در پی‌ش بیاید (حالا از کجای‌ش را بروید از قوه‌ی تخیل این جانب بپرسید)، حاضرم که بروم و بجنگم. در صورتی که هم‌این ام‌روز صبح تویِ اتوبوس به جادوگر گفته بودم که دل‌م می‌خواهد نسبت به ایران و وضعیت‌ش طوری رفتار کنم که انگار در کانادا زنده‌گی می‌کنم، آن‌جا چه‌قدر اهمیت می‌دهم نهایت‌ش به کشوری که در آن زنده‌گی می‌کنم، این‌جا هم همان‌قدر بدهم. و به این نتیجه رسیدم که اصولن در وضعیت‌های مختلف، آدم تصمیماتِ مختلفی حتا در موردِ یک موضوع یک‌سان می‌گیرد. و این را گویم خودشناسی. کاش می‌شد هرروز آدم به یک کمی از خودش پی ببرد، که البته می‌برد، اما به‌طور واضح. و خب به چیز جالب‌تری از خودم هم در هم‌این ام‌روز رسیدم. محمد ارجمند، دوستِ هم‌کلاسی، در پیِ صحبت‌های‌مان که حتا یادم نمی‌آید در چه موردی بود برای‌م یک ویدئو از استیو جابز فرستاد که سخن‌رانی‌ش بود در یک جشن فارغ‌التحصیلی (یکی از مزخرف‌ترین جشن‌های ممکن). یک قسمتی از آن درباره‌ی این می‌گوید که سرطان گرفته بود و دکتر‌ها گفته بودند که آخرِ عمرش‌ست. بعدش هم جمله‌ای را یادآور شد که به خودش می‌گفته، حالا در آن دوره یا قبل‌ش را یادم نیست (لازم به ذکرست ویدئو را هم‌این سی‌دقیقه‌ی پیش دیده‌ام، حافظه‌ خوب‌م!). این که اگر ام‌روز آخرین روزِ عمرم باشد باز هم هم‌این کارهایی را که قرارست بکنم، می‌کنم؟! به فکر فرو رفتم که من چطور؟! و دیدم که خاک برسم بکنند، نه، البته در حالِ حاضرش که داشتم فیلم را می‌دیدم بله، حتا اگر روز آخر عمرم هم بود، چنین می کردم. ولی خب کلن روز را به بطالت محض می‌گذرانم. البته از بطالت محض هم می‌شود آموخت و پیش‌رفت کرد، اما خب پیش‌رفت‌ش در حدی‌ست که وقتی شصت‌سال‌ت شد می‌توانی شصت‌ساله‌ی خیلی خوبی باشی! و بعد فکر کردم که اگر رو به مرگ بودم چه کارهایی را می‌کردم، که رسیدم به لیست دل‌خوش‌کنک‌های زنده‌گی‌ام، که به‌ خواستِ دوستی نوشته بودم‌ش. و حالا برای‌م سوال‌ست که پس چرا نمی‌کنم؟! واقعن چرا نمی‌کنم؟! حالا می‌شود گفت این یکی از مهم‌ترین سوال‌های زنده‌گی‌ام شده که وقتی خیلی لوس‌طور نوشته‌ام که در زنده‌گی چه چیزهایی می‌تواند باعث این شود که از خودم رضایت خاطر ممکن را داشته باشم، اما اصلن به انجام‌ش فکر هم نمی‌کنم! و چرا واقعن؟! محض اطلاع و ثبت و یاد‌آوری به خودم لیست دل‌خوش‌کنک‌ها را به صورت مختصر این ته می‌نویسم و خیره به نوشته‌های‌م به این فکر می‌کنم که چرا؟! واقعن چرا؟!

لیست شامل این‌ها می‌شد:

خواندن کتاب، مخصوصن آن‌هایی که نوشته‌های‌شان زیر فکر‌ت مزه می‌کند.

نوشتن.

تصویرسازی و طراحی و حالا گرفتن عکس خوب را هم اضافه می کنم.

گوش دادن به موسیقی.

درک شدن توسط خانواده و این که بتوانیم به‌دون هیچ‌ درگیری‌ای، آرام، کنار هم زنده‌گی کنیم.

اجرای درست و درمان همه‌ی ایده‌های خوبی که به فکرم می‌رسند.

تحقیق کردن در موردِ مسائلی که برای‌م موردِ سوال هستند، که این را می‌شود در دسته‌ی خواندن و یا پرداختن به ایده‌ها هم جا داد.

آموختن زبان‌های مختلف. و البته این‌جا اضافه می‌کنم آموختن علم‌های موردِ علاقه.

دیدن فیلم. کلن فکر کنم بشود یک دسته‌ی کلی باز کرد با عنوان مصرف هنر و علم.

ادایِ دین و به خدا و خداشناسی.

نشستن و گفت‌وگو کردن یا به عبارت به‌تر شنیدنِ طرز تفکر و دیدِ افرادی که دوست‌شان دارم یا از جهان‌بینی‌شان خوش‌م می‌آید که ماشاءالله کم هم نیستند و تعدادی‌شان هم، بین هم‌این خواننده‌گان وب‌لاگ هستند.

طبق برنامه پیش‌رفتن و پیش‌رفت کردن در زنده‌گی و همه‌ی مهارت‌هایی که دوست‌شان دارم.

ورزش هم آخرین‌ست فکر کنم.

و دیگر تمام.

پ.ن

 ام‌روزها رو دی‌روز در نظر بگیرید!

  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
فاطمه .ح
خب البته شبکه 6 رو باید نگاه میکردی که یکسره درباره ش حرف میزدن به هرحال. از یه طرفی خواستن جو رو هم اروم نگه دارن ولی بازم مردم در شبکه های احتماعی شایعه و ترس زیاد درست کردن درباره ی این قضیه.

جالبه اینایی که نوشتی. من فکر می کنم گاهی کُلی بودن تصوراتی که از علایقمون داریم، اجازه نمیده که شروعشون کنیم. حس میکنم اگر هرکدوم از این ها رو با جزئیات بنویسی میتونه بهت نتیجه بهتری بده.
سلام...
  مسئله اینه که اینا هرجا که به سودشون باشه جو رو آروم نگه می‌دارن، هرجا که نباشه... .

جالب، منظورت رو نمی‌فهمم از جالب :) ببین من همیشه با نوشتن عقایدم مشکل داشته و دارم به یک نوعی، چون همیشه به نظرم کلمات قاصرند برای بیان اون چیزی که توی ذهن منه و اون چیزی که احساس می‌کنم، برای هم‌این، این رو ظلم به عقایدم می‌دونم که بنویسم‌شون در صورتی که خودم هم می‌دونم، این نیست، یا خیلی بیش‌تره، یا کم‌تره، یا اصلن با این چیزی که نوشتم فرق داره. خیلی امیدوارم که روزی بتونم بیان‌شون بکنم و البته برای این‌ کار تمرینی هم نمی‌کنم، اما خب باید بکنم!

اصولن من همه‌جا پرحرف‌م :/ چه کامنت بذارم، چه جواب بدم، چه چت باشه، چه هرچیِ دیگه :|
فاطمه .ح
سلام. منظورم این نبود که با جزئیات در وبلاگ بنویسی! برای خودت منظورم بود.
فرقی نداره که، قضیه همونه دیگه!
علی محمدرضایی
کلا خبرعجیبی بود
ولی خوب انقدر ایران درگیر سوریه و عراق شده که کلا خودش رو فراموش کرده
سلام.
علی محمدرضایی
درضمن 17نفرکشته شدن
تیکه ی جالبی هم به ه.ا.ش.م.ی انداختی باحال بود
اون موقع که ما شنیده بودیم دوازده نفر بودن.


طاها مهاجر
ای کاش یه داعش فرهنگی داشتیم ، داعش فکری داشتیم ، می اومد و یه سری از این تفکرات من و شمای عقب مونده از دنیا و زندگی رو می کشت یا لااقل اسیر میکرد که ذهن مریض من و شما، بقیه رو مریض نکنه و عده ای هم بیان زیر مطالب من و شما به به و چه چه کنن از تیکه انداختن من و شما به کارمندان مملکتی که من و شما توش زندگی می کنیم!(کارمند: کسی که صاحب کاری در این مملکت است و در اداره ی آن نقشی دارد !)
سلام.
  مطمئن باش اگر داعش فرهنگی یا فکری داشتیم، خوش‌حال هم می‌شد که چنین تفکراتی وجود داشته باشد و اگر هم می‌خواست فکری رو بکشه یا اسیر کنه مسلمن این سری افکار من و شمایِ مریض ذهن مد نظرش نبوده اصلن و ابدن. به نظر بنده‌ی مریض ذهنِ نوعی، کارمندانی که تیکه انداختن به‌شان، بد مطرح شود باید بروند خودشان، خودشان رو بکشند. وسلام.
طاها مهاجر
بله خب قطعا و یقینا داعش فکری بدش هم نمیاد که من و شما خودمونیم به جون خودمونیم بیافتیم و فقط عوایدش نصیب دیگران بشه ...
فکر می کنم کفایت می کنه این بحث و صحبت
پس حق!
چنین گفت لقمان حکیم، انتقاد برابرست با خوددرگیری.

حق! :)
طاها مهاجر
ای کاش فکرت رو نمی بستی دوست من
نمی‌دونم منظورت از بستن ذهن چیه!
 اما در هر حال برام جالبه منی که هیچ چیزِ خاصی مدِ نظرم نبوده، جز بازی‌هایِ مسخره‌ی سیاست، متهم‌م به تیکه انداختن به مملکت و کارمندانِ درست‌کارِ پاک‌دامن‌ش. در صورتی که یه عده هرچی دل‌شون بخواد در هر زمینه‌ای به این و اون تهمت می‌زنند و حق و ناحق را یکی می‌کنند و راست راست راه‌شان را می‌روند و غذای‌شان را می‌خورند، اون‌وقت من اجازه‌ی پرسیدن دو تا سوال رو نداشته باشم برایِ ارضایِ یک ذهنِ مریض؟!
طاها مهاجر
شما و قماش شما همیشه محقید دوست من... محقید هر کاری بکنید! توهین و افترا هم فقط از من و هم قطاران من بده رفیق! شما همیشه محقید .من عذرمیخوام!
مگه شمام کارمند مملکتین؟!


من برم همان کانادا زنده‌گی کنم برایِ خودم و بقیه به‌ترست انگار.

طاها مهاجر
من کارمند هستم ... ولی کارم چیز دیگه ایه
موفق باشید.
علی محمدرضایی
یه سوال الان طاهامهاجر به من چیز گفت یا تو؟؟؟؟؟
تویه نظر هم به کارتو ایراد گرفت هم من
خوبه والا خندیدن به تیکه پرانی افراد دیگر هم جرم شده
امان ازاین زمونه...
راستی اگه تو کانادا جایی برا من داشتی منو خبر کن باهم بریم فرار مغزها بشیم
هیشکی قدرمارو نمیدونه
در نظر هر کس یه عده‌ای تقصیر کارن و کارشون درست نیست! حالا من تو ذهن طاها نیستم که بدونم شما رو تقصیرکار می‌دونه یا نه! می‌تونی برا از خودش بپرسی! در هرحال:))

حرف کانادا رو هم انگار که شما نفهمیدید! یک دِگر چیزی بود! حرفی از فرار مغزها نبود اصلن! ارجاع به متن می‌دم‌ت!
علی محمدرضایی
منتظر تماست هستم منو یادت نره خودت بری اونور عشق وحال...
هر وقت که رفتم، با شماره‌ی آن‌ورِ آبی یک تماس می‌گیرم! فقط، امیدست که زنده‌ باشی تا آن زمان!
علی محمدرضایی
حرف کانادا رو خودم میدونم ولی مثلا داشتم مسخره بازی درمی آوردم
نترس من تااون موقع زندم
خجالتم نمیکشه جلو دوستش داره میگه اگه زنده باشی و یه خدانکرده هم نمیگه
نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ....
هییییییییی.....
مسئله اینه که شاید خودم تا اون مووقع زنده نباشم:)
علی محمدرضایی
آهان
بله :)
آرشیو
Designed By Erfan Powered by Bayan